یا صاحب الصبر

"یا صاحبَ الصَّبر"

قلم از شرحِ صدرش گفت و دفتر باز پرپر شد
شبِ تاریکِ طبعِ شاعران ‌، صُبحی مُنَوّر شد

به وقتِ خطبه ها حیدر ...به وقتِ صبرها کوثر
برایِ روزِ بی مانند ، این دختر پیمبر شد

همان دختر که بابایش، میان دردهایِ خویش
صدا می کرد زینب جان! بیا بابا مُکَدَّر شد

هما ن دختر که در خانه، به پای مکتبِ مادر
گرفته درس آخر را ،که بینِ آتش و در شد

برایش نام بسیار است امّا او پسندیده
که بر انگشترِ ارباب ،نقشش نقش خواهر شد

به ظهرِ سرخِ عاشورا ، امانت داده بر اهلش
...لباس دست دوز و بوسه ای که نذر حَنجر شد

به رویِ تَل رسیده "مارَاَیتِ الّا جَمیلا"یَش
که خورشید است در گودال ،گویا صبح محشر شد

میان فتنه ی میدان، غُباری سمتِ مَقتَل رفت
غبار از نور بر می خاست...زینب بی برادر شد

اَمان از آن امانت ها ...که دستِ ناکَسان افتاد
لباسِ کهنه یک سو رفت..حَنجر سوی دیگر شد

خطاب از حضرتِ خواهر، به هر زن بود در میدان
سلاحِ خویش بردارید... چادر رویِ هر سر شد

میان شعله و خیمه هزاران امتحان دارد
از آن درسی که پشتِ در ، برایش درس آخر شد.

سیده_نرگس_هاشم_ورزی

از دل رودم یاد تو بیرون؟!نه و هرگز!

از دل رودَم یاد تو بیرون؟! - نه و هرگز!
لیلی رود از خاطر مجنون؟! - نه و هرگز!

با اهل وفا و هنر افزون شود و کم
مهر تو و بی‌مهری گردون؟! - نه و هرگز!

از سرو و صنوبر بگُذر، سدره و طوبیٰ
مانند به آن قامت موزون؟! - نه و هرگز!

خون ریختی‌ام ناحق و پرسی که مبادا
دامان تو گیرند به این خون؟! - نه و هرگز!

در عشق بوَد غم‌زده‌ای بیش ز هاتف
در حسن، نگاری ز تو افزون، نه و هرگز!

هاتف‌_اصفهانی

بی دوست شبی نیست که دیوانه نباشیم

بی‌دوست شبی نیست که دیوانه نباشیم
مستیم اگر ساکن میخانه نباشیم

ما را چه غم ار باده نباشد، که دمی نیست
از عمر که با ناله‌ی مستانه نباشیم

سرگشته‌ی محضیم و در این وادیِ حیرت
عاقل‌تر از آنیم که دیوانه نباشیم

چون می‌نرسد دست به دامان حقیقت
سهل است اگر در پی افسانه نباشیم

هر شب به دعا می‌طلبیم اینکه نیاید
آن روز که ما در غم جانانه نباشیم

در خواب نبینیم پریشانیِ آن شب
کآشفته‌ی گیسوی تو دردانه نباشیم

نامیم تو را شمع مراد خود و ننگ است
گر زآنکه به شیداییِ پروانه نباشیم

مهدی_اخوان‌ثالث

عجب دردی ست درد پیری

🦋اللهم عجل لولیک الفــــــــــرج🌴:

*شعر پیری*

عجب دردیست این پیری گهی از جان خود سیری

چنان شیری به زنجیری

گهی از غصه میمیری

*گه از درد کمر نالی*

*گه از دیوار و دَر نالی*

*گهی از گوش کر نالی*

*گهی از دَردِ سَر نالی*

زحرف آزرده میگردی

چو گل پژمرده میگردی

گهی افسرده میگردی

گهی دل مُرده میگردی

*گهی زار و پریشانی*

*شبیهِ طفل میمانی*

*گهی یاد رفیقانی*

*چنان دانی که زندانی*

گهی میترسی از مُردَن

به قبرستان تورا بُردن

گه از نوشیدن و خوردن

گهی با طعنه آزردن

*به مانند دماسنجی*

*گهی بیست و گهی پَنجی* *سخن را گه نمیسَنجی* *گهی از حرف میرَنجی* کُنی یادِ جوانی را غرورِ آنچنانی را توانِ پهلوانی را واینک ناتوانی را *در این دنیایِ دیوانه* *حکیمی یا که فرزانه* *نگهبانی تو بر خانه* *برایِ اهلِ کاشانه*

همه بر خویش درگیرند

سراغت را نمیگیرند شغالانِ جوان شیرند ولی شیران به زنجیرند *بدان یوسف اگر شیری* *سنان و تیغ و شمشیری* *سراسر علم و تدبیری* *سرانجامش ولی پیری*. *

من خاکم و من گردم

من خاکم ومن گردم من اشکم ومن دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه ی سوزانم مستوری ومهجوری

در دیده ی بیدارم پیدایی و پنهانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کوچشم رهی جویت

روی از من سر گردان شاید که نگردانی

🍃رهی_معیری🍃

سلام ای یار دور از ما نشسته

سلام ای یار دور از ما نشسته ؛

سلام ای بدتر از ما دل شکسته !

سلام ای آشنا همچون غریبان ؛

سلام ای عشق من ، ای بهتر از جان !

سلام سالار گلهای بهاری ؛

سلام ای برتر از صوت قناری !

سلام خورشید من در روز سردم ؛

سلام ای مرهم و داروی دردم !

سلام ای با وفا ای با مروت ؛

سلام ای ساز و گیتار محبت !

سلام کردم نگی در یاد ما نیست ؛

سلام کردم نگی اهل وفا نیست !

سلام کردم نگی تو بی وفایی ؛

سلام کردم بگم خوب نیست جدایی !

#شهریار❤️

سلام بر قرآن

▪️ سکوت ▪️:

#قرآن_کریم #امام_علی

قصیده واره "سلام بر قرآن"

سلام بر تو که نوری و ذکری و ایمان

سلام بر سخن حق سلام بر "قرآن"

به هفت آیه ی "سبع المثانی"ات سوگند

تمام رحمت محضی ، قسم به "الرحمان"

معلّقات معلّق شد و به زیر آمد

همین که نور تو آمد در آن زمان به میان

خرد به عمق تو هرگز نمیرسد دستش

هزار معنی نازک شدست در تو نهان

اگر که چهره بدون نقاب بنماید

کُمیت عقل شود لنگ و عاجز و حیران

نسیم جنت حق میوزد ز آیاتش

بهشت را به تماشا نشین در این بستان

خزان گذشت بر اوراق خلق و کهنه شدند

گذر نکرده بر اوراق او غبار خزان

کتاب نیست ، شراب است شکل مکتوبش

ز آیه آیه آن ‌مست میشود انسان

به پیش هیبت "فاتوا بمثله" ، فُصَحا

گرفته اند سر انگشت عجز را به دهان

زبان به کام گرفتند جمله لال شدند

چو گفت "فاستمعوا له و اَنصِتوا" ، یزدان

بشر کجا و توان سخن چو او گفتن

زبان هیچ بشر نیست مرد این میدان

نگاه کن و بدان "اُنزل بعلم الله"

اگر که بهتر از این هست هاتِ بالبرهان

طناب اگر که بخواهی بیا که "انزلنا"

طناب عرش الهی ست گشته آویزان

نشسته اند همه انبیا بر این سفره

به لقمه ای که بگیری از آن شوی لقمان

فدای نثر روانش شود هزاران نظم

که داده است پریشانی مرا سامان

هزار عمر شده صرف فهم او و هنوز

بدیع مانده معانی او و نحو بیان

هزار فتنه بیاید هزار فتنه رود

به زیر سایه قرآن نمیشوم نگران

چنان پر است کتاب خدا ز وصف علی

شود علی بشود این کتاب اگر انسان

ببین به غیر علی کیست "باء بسم الله"؟!

ببین شدست علی بر کتاب حق عنوان

بدون نقطه چه معنا دهد کلام کسی؟!

علیست مُظهِر قرآن و معنی "تبیان"

خطاب آمده "بلّغ" : "علی ولی الله"

که در غدیر شود حق چو آفتاب عیان

به برکت علی "اکملتُ دینَکُم" آمد

که با ولایت او کامل است این بنیان

خلافت است فقط لایق علی آری

"لَقَد تَقَمَّصَها" دیگری که وای بر آن

کسی که شیعه او نیست ، غرق میگردد

علیست کشتی نوح و علیست کشتی بان

هر آنچه گفته نبی در حق علی وحی است

مُطَهّر است نبی از خطا و از هذیان

بدون حب علی راه بدتر از چاه است

به کعبه نه که رسد آخرش به ترکستان

علی الصباح قیامت خدات میپرسد

چه شد که بعد نبی ، "اتبعتم الشیطان"

به حکم آیه "واتوا البیوتَ من ابواب"

ز درب خانه نبی را فقط شوی مهمان

علیست باب ورودی علم پیغمبر

گمان مکن که بود شهر بی در و دربان

علیست…

پیراهنم سوختی از آتش پیراهنت

پـیــراهنم را سـوختـی!

از آتـش پـیـراهــنــت؛

خورشید را جا داده‌ای

در خـانـهٔ پیـراهـنــت

آغــوش تـو پــائـیز را

از خـانهٔ بـاران ربــود!

صُـبـحِ بـهارآلـوده بود

بویِ خـوشِ پـیراهنت

اِصـرار را با خـود بیار

این بار می‌آیی که من

خواهانم آن آغوش را

با طـعم این پیراهنت:)

جـان و تنـم را سوختی

بـا بـوسـه سـوزنـده‌ات

بـردار و تـسـکینم بـده

در خـانــهٔ پیـراهـنـت!

بـا شـانهٔ مــردانـــه‌ات

من را ببر همـخانه کن

آتــش بـزن قـلب مــرا

با شــعـلـهٔ پیــراهنــت

🖋نستوه|خستگی ناپذیر🪴

آشنا هیچ شده در بدنت جنگ شود؟!

آشنا، هیچ شده در بدنت جنگ شود؟!

قلبت از سادگیش بشکند و سنگ شود

شده پهنای جهان، در نظرت تنگ شود

خون در رگهایت، تیره و بی‌رنگ شود!

آشنا هیچ شده پــشت به صف بنشینی؟!

طـلبت از دوجـهان حـاشیه ای امـن شود

قِـــصّه‌ات تــلخ تـرین حـادثهٔ قّـــرْنْ شود

خنده‌ات فـوت کند؛ پشت لبت دفن شود!

آشنا هـیچ شـده، لــٰـال شَـوی، بُــــغـض کــنی؟!

چون کسـی نیـست که از گریـــه‌ات آزرده شود

حَلــقت از بُـغض خـراشیـده شود، صــبر کنی:)

تا خودش نیست شود؛ خُرد شود؛ خُورده شود

آشنا هـیچ شــده پــــایِ دلــت لــنــگ شود؟!

بـین پیــشانی داغ و غــــم دل جـــنـگ شود

آشنا هیـچ شـده «عـــشق» بَــرَت نـنـگ شود

لـیـــکن آرام نـگـیـری و دِلَــــتْ، تـنــــگ شود!

🖋نستوه|خستگی ناپذیر

ترسم از حال خرابیست که هرشب دارم

ترسم از حال خرابی‌ست، که هرشب دارم...

بـغــض هـای نـاتمامـی‌ست که با تـب دارم

ترسم از هَرشبِ تاریک و نخوابیدن هاست

ترسم از تـلـخیِ مـمـتدّ نـبــاریـدن هـاست

ترسم از ایـن منِ تـنهاست که در بـر دارم

ترسم از متـنِ کتابی‌ست، که در سـر دارم

ترسم از مرگ جهانی‌ست که در خود دارم

ترسم از ترس بزرگی‌ست که بیخود دارم!

🖋نستوه|خستگی ناپذیر🪴

زهر در جامم بریز و این بار و من لاجرعه می نوشم

زهر، در جامم بریز این‌بار و من، لاجرعه می‌نوشم...

که از آغاز خلقت همچو مِــی در خمره می‌جوشم

بریز این‌بـار، تا لاجـرعـه پایان گیــرد این بودن

که غم آهسته خنجر می‌کشد بر گوش تا گوشم

صدایِ‌شعرِمن می‌پیچد و لب، بسته می‌ماند

که من دارم سخن، لیکن سَرِ اجبــار خاموشم

به بالینم دوسر هرشب پیِ اوهام می‌گردد

که من در بسترم با دشنهٔ عریان هــمــآغوشم

ضرر دارد محبت کردن و من زخم‌ها دارم...

بر این قلبِ‌رئوف و آن دوتا چشمِ‌خطاپوشم

دمی مستانه می‌خندم؛ دمی آهسته گریانم

که من هشیار و بیدارم ولی، انگار مدهوشم

بده پنهانی‌ام زهر و بزن لـبــخـنـد آخـر را!

که من می‌دانم و می‌خندم و لاجرعه می‌نوشم

🖋نستوه|خستگی ناپذیر🪴