بر فلک یک نقطه‌ی روشن نمی‌بینم چرا؟

بر فلک یک نقطه‌ی روشن نمی‌بینم چرا؟
زان همه روشنگران یک تن نمی‌بینم چرا؟

جز سیاهی جز تباهی جز مناهی جز ستم
گر بجا ماندست چیزی، من نمی‌بینم چرا؟

در دیار ما مگر شیطان حکومت می‌کند
وای من جز نقش اهریمن نمی‌بینم چرا؟

کس پی یاری نمی‌گیرد سراغ کس، دریغ!!
در لباس دوست جز دشمن نمی‌بینم چرا؟

گرنه همراه است میر کاروان با رهزنان
کاروان را ایمن از رهزن نمی‌بینم چرا؟

گوشه‌ای خالی نمی‌یابم ز امکان خطر
ایمنی در وادی ایمن نمی‌بینم چرا؟

مرغ آزادی نمی‌سازد سرود زندگی
جز غراب شوم در گلشن نمی‌بینم چرا؟

#حمید_سبزواری

به قفس سوخته گیریم که پر هم بدهند

به قفس سوخته گیریم که پر هم بدهند
ببرند از وسط باغ گذر هم بدهند

حاصل این همه سال انس گرفتن به قفس
تلخ کامی ست اگر شهد و شکر هم بدهند

قصه ی غصه ی یعقوب همین بود که کاش
بادها عطر که دادند... خبر هم بدهند

ما که هی زخم زبان از کس و ناکس خوردیم
چه تفاوت که به ما زخم تبر هم بدهند

قوت ما لقمه ی نانی ست که خشک است و زمخت
بنویسید به ما خون جگر هم بدهند

دوست که دلخوشی ام بود فقط خنجر زد
دشمنان را بسپارید که مرهم بدهند

خسته ام مثل یتیمی که از او فرفره ای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند
#حامد_عسکری

آیینه ام ولی تو به زنگارها نگو

آیینه ام ولی تو به زنگارها نگو
رویم به روزنه ست به دیوارها نگو

هر کس به من نگاه کند عکس می شود
با شادها بگو به گرفتارها نگو

من اژدهای بی خطری بیش نیستم
سحر است این، نه معجزه، با مارها نگو

در رفت و آمدند نفس های آخرم
لرزم گرفته است به کفتارها نگو

فهمیده ام که دور خودم چرخ می خورم
این راز را بدان و به عصّارها نگو

باشد، تو یک کلاف بیاور مرا ببر
از قیمتم ولی به خریدارها نگو

در عمق کوه و قله ی چاه ایستاده است
با شاعر از رعایت هنجارها نگو

دادی خبر بیاورد و رفت جار زد
گفتم به باد هرزه از این کارها نگو

#مهدی_فرجی

گفتم: دلم به سردی غم های عالم است

گفتم: دلم به سردی غم های عالم است
گفتی: بخند مسأله جدی تر از غم است

در احترام پیچ و خم کوچه های شهر
سرها برای هرچه به غیر از خدا خم است

ساقی! کجاست باده؟ که در دست عاشقان
نوشابه های بحث برانگیز زمزم است

گرمای عشق نیست، که این بوسه های داغ
تعبیر تازه از اثرات جهنم است

دارم نمی رسم به خودم - قصه را ببند-
وقتی کلاغ، پاک کن قتل آدم است!

معشوقه ها، شلوغ خیابان، هجوم گرگ
« باز این چه شورش است که در خلق عالم است»

#علیرضا_دهرویه

سلام ای عشق دیروزی، منم آن رفته از یادی

سلام ای عشق دیروزی، منم آن رفته از یادی
که روزی چشمهایم را، به دنیایی نمیدادی

سلام ای رفته از دستی، که میدانم نمی آیی
و میدانم برای من،امیدی رفته بر بادی

به خاطر داریَم آیا ؟! به خاطر دارمت آری !
سلام ای باور پاکی،که از چشمم نیفتادی

اسیر عشق من بودی،زمانی...
لحظه ای... روزی
رهایت کردم و گفتم: پرستویم تو آزادی !

نوشتی:بی تو میمیرم،خرابت میشوم عمری
کنون فردای دیروز است،ببین حالا چه آبادی!!

سکوتم را نکن باور،خودت هم خوب میدانی
که در اشعار من چیزی،شبیهِ داد و فریادی

حقیقت زهر تلخی بود،که آگاهانه نوشیدم
از این هم تلخ تر باشی،همان شیرینِ فرهادی

#محمدرضا_نظری

یک روز برفی کفشهایت را به پا کردی...

یک روز برفی کفشهایت را به پا کردی...
توی خیابان دستهایم را رها کردی!!

از رد پاهایت تو را دنبال می کردم...
دیدم که ناگه رد پاها را "دو تا" کردی..!

یک صحنه ای دیدم که حتی گفتنش سخت است...
دستش میان دستهایت بود و "ها" کردی...

پایم چنان خشکید و بغضم در گلو وا شد
گویا مرا در آتشی سوزنده جا کردی...

رفتی ولی زخم عمیقی بر تنم مانده...
آن روز برفی خود بگو با من چه ها کردی

اکنون تمام خاطراتت مثل کابوس است
ماندم چرا در روز آخر کودتا کردی...؟

لعنت به تو...لعنت به هر برفی که می بارد...
بعد از تو در شهری که دستم را رها کردی...!

#مسعود_محمدپور

تعبیر خوابهای پراکنده ی همیم

تعبیر خوابهای پراکنده ی همیم
یعنی هنوز جزئی از آینده ی همیم

ما چند سالی است که از هم فراری و
ما چند سالی است پناهنده ی همیم

خوبی ندیده ایم و به هم بد نکرده ایم
ما روسپید از هم و شرمنده ی همیم

تنها تفاهم من و تو در جدایی است
از این جهت چقدر برازنده ی همیم

در دادگاه شاهد و شاکی و متهم
در هر سه جایگاه نماینده ی همیم

می بینمت زیادتر از قبل، راضی ام
این روزها که شاکی پرونده ی همیم


#محمد_حسین_ملکیان

دل از من برد و روی از من نهان کرد

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

شب تنهایی ام در قصد جان بود

خیالش لطف های بی کران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم

که با ما نرگس او سر گران کرد

که را گویم که با این درد جانسوز

طبیبم قصد جان ناتوان کرد

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من

صراحی گریه و بربط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت وقت است

که درد اشتیاقم قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان گفت

که یار ما چنین گفت و چنان کرد

عدو با جان حافظ آن نکردی

حافظ

با یادِ چشم دوست‌-که از بیکران پر است-

با یادِ چشم دوست‌-که از بیکران پر است-
صد چشم گریه کردم و دل همچنان پر است

دنبال عیش و خنده‌ی مستانه نیستم
صبرم سر آمده‌ست اگر استکان پر است

پيش تو ما غریب‌ترینیم؛ چاره چیست؟
وقتی سرای قلبِ تو از میهمان پر است

بیهوده منع می‌کنی از عاشقی مرا
زحمت مکش که گوشِ من از داستان پر است

ناگاه دل بریدن ای جان عجیب نیست
دنیای ما ز حادثه‌ی ناگهان پر است

#حسین_دهلوی

به آنان که با قلم، تباهی دهر را

به آنان که با قلم، تباهی دهر را
به چشم جهانیان پدیدار می کنند
بهاران خجسته باد!

و این بندِ بندگی،
و این بار فقر و جهل
به سرتاسر جهان،
به هر صورتی که هست
نگون و گسسته باد!


#عبداله_بهزادی
#دهه_فجر 🇮🇷

مرا دوباره گرفتی ندید میدانم

مرا دوباره گرفتی ندید میدانم
شده است صحبت یاری جدید میدانم

شنیده ام که به او دل سپرده ای، هر چند
تو دل به کس بسپاری؟ بعید میدانم

به طعنه گفت به جشنم بیا، حضورت را
برای دکلمه خواندن مفید میدانم

عجیب نیست رقیبان که مهربان شده اید
خبر به گوش شما هم رسید، میدانم

خوشا به من که خدا گفته است او را که
زِ داغِ عشق بمیرد، شهید میدانم


#امیرحسین_ثابتی

اثبات بی‌گناهی ما را همین گواه

اثبات بی‌گناهی ما را همین گواه
کز فاسقان خبر بپذیرند بی‌سند

فهمیدم اشتباه نبود انتخاب عشق
وقتی زدند خلق بر این سینه دست رد

ای عشق گر دو دست مرا هم جدا کنند
آغوش من به روی تو باز است تا ابد

ما پیروان مکتب آل محبتیم
دلدادگی‌ست مذهب ما "یا علی مدد"

#فاضل_نظری

خواب رؤیای فراموشی‌هاست!

خواب رؤیای فراموشی‌هاست!
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشی‌هاست.
من شکوفایی گل‌های امیدم را در رؤیاها می‌بینم،
و ندایی که به من می‌گوید:
”گرچه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است...“

#حمید_مصدق

دو رویه زیر نیش مار خفتن

دو رویه زیر نیش مار خفتن
سه پشته روی شاخ مور رفتن

تن روغن‌زده با زحمت و زور
میان لانهٔ زنبور رفتن

به کوه بیستون بی‌ره‌نمایی
شبانه با دو چشم کور رفتن

برهنه زخم‌های سخت خوردن
پیاده راه‌های دور رفتن

میان لرز وتب با جسم پر زخم
زمستان توی آب شور رفتن

*به پیش من هزاران بار بهتر
که یک جو زیر بار زور رفتن*


#ملک_الشعرا_بهار

من میروم اما تو هم قدری به من اصرار کن

من میروم اما تو هم قدری به من اصرار کن
حرفی بزن، چیزی بگو، کار مرا دشوار کن

تردید دارم بعد من، با حسرتت خلوت کنی
از چشمهایت خوانده ام ترسیده ای، اقرار کن

هر چند گوشِ کوچه ها از گفتگوهامان پر است
آن خاطراتِ مُرده را گردن نگیر انکار کن

دنیای ما از هم جدا، دنیای سنگ و آینه ست
این جمله را در آینه هی با خودت تکرار کن

من سوختم تا ساختم، پای تو خود را باختم
این دست دستِ آخر است، این دفعه تو ایثار کن

بعد از جدایی زندگی خوابی شبیه مُردن است
برگرد و دنیای مرا با این خبر بیدار کن

ریحانه طاهری

از دل به جز غمخانه ای ویران نمانده

از دل به جز غمخانه ای ویران نمانده
دیگر گُلی در گوشه ی ایوان نمانده

باید به خشکی های بی مِهری بسازیم
در چشمهای ابر هم، باران نمانده

روزی که دستانت مرا از ریشه می کند
دیدم برایت ذره ای وجدان نمانده


چون قایقی بر خاک افتادم، پس از تو
چیزی برایم بعد از این طوفان نمانده


گفتی بیا این عشق را از سر بگیریم
دیرآمدی! در من عزیزم، جان نمانده

#محمدحسین_مددی

یک عمر زخم را به نمک شستم و دریغ

یک عمر زخم را به نمک شستم و دریغ
دیشب نوشته است؛ نمک ناشناس؛ من

تهمت شنیده ایم و خموش و برهنه ایم
زخمی دهان گشوده که چاک لباس؛ من

سرمه نمی کشند سیاه مشق کهنه را
از من بپرس از من نسخه شناس؛ من

زیبایی که کوچه به کوچه وزید؟ تو
تاوان که داد؟ من؛ که اسیر تقاص؟ من

هر کس دلیل سوز غزل هایم از تو خواست
گردن بگیر...
گردن بکش ..... بخند....... بگو با سپاااااس من!!!!!

#حامد_عسگری

پر از بهانه و بغضم ولی نمی‌بارم

پر از بهانه و بغضم ولی نمی‌بارم
چقدر گریه از این روزها طلبکارم

نه انتظارِ رسیدن به هم، نه داشتنت
ببین چقدر غریبانه دوستت دارم

شبیه شیشه‌‌‌ی عطری که باز مانده دَرش
بجز خیالِ تو چیزی نشد نگه دارم

اگر حساب و کتابی در این‌جهان باشد
هزاربار تو را از خدا طلبکارم


#علی_صفری

نامه های بلوغ به دخترم

دخترم! بعدها كه تجربه‌هاى گسترده‌تر و برخوردهاى بيش‌تر پيدا كردى، مى‌بينى كه تمامى زندگى‌ها و تمام آدم‌ها، از زن ومرد و محروم و بهره‌مند، با رنج‌هايى همراه هستند.
داشتن و نداشتن، هر دو رنج است. داشتن، غصّه‌ى جدايى را دارد و نداشتن، تلخىِ محروميت و زخمِ تحقير. و سرشارى و كامروايى هم، رنج پوچى را دارد و دردِ بى‌دردى؛ كه دل آدم، از دنيا بزرگ‌تر است. دل ما، از تمامى هستى، بزرگ‌تر است...

📚 از #کتاب نامه های بلوغ | نوشته ى #علی_صفایی_حائرى

- «ما» عاشقش هستیم آقا.

- «ما» عاشقش هستیم آقا.
+ با همین یک تا پیراهن رنگی و دست‌های خالی؟
- بله آقا... ما می‌خواهیم با دست‌های خالی، عشق را تجربه کنیم. ممکن نیست؟
+ چرا نیست؟ حداقل، با دست‌های خالی بازی کردن این خاصیت را دارد که چیزی نمی‌بازید.
- چه‌‌طور نمی‌بازیم؟ ما خودِ عشق را می‌بازیم، و قمار بزرگ‌تری هم وجود ندارد.

📚 از #کتاب یک عاشقانه ی آرام | نوشته ی #نادر_ابراهيمی