سرریزم‌ از داغ عزیزان ،سینه چاکم

⚪️
سرریزم‌ از داغ عزیزان ،سینه چاکم
در سینه ی بومادران من شیر پاکم

باور نداری؟ من بهشتِ بی نشانم!
آنقدر که صد تکه زخمِ بی پلاکم

هرجا چکیدم آتش از افلاک جوشید
مستی از آنجایی بجانم زد که تاکم

عطر قدمهایت مرا هی سیب رویید
در خاک آبم کرده ای، روحِ ستاکم

یک روز از من دم نگیری ،رو به موتم
سوگند تا شب نارسیده من هلاکم

تا پشت پایت میشکوفم بوته بوته
از منت چشمت عزیز ِ آب و خاکم

جان را چه قابل باشد ای عیشِ مجرّد
من از ازل مدیون تو، روحی فداکم

ناخن مزن برزخمهای کهنه ی من
حالا که دور از همهمه در خویش« لاکم»

کمتر مرا در چشمهای خود بسوزان
از اینهمه دلسنگی تو بیمناکم

#اڪرم‌_نورانی

کمی آهسته تر ای غم ،که بخت تیره در خواب

⚪️
کمی آهسته تر ای غم ،که بخت تیره در خواب است
چراغ خانه ام اشک و ،امیدم نقش بر آب است

من از چشم که افتادم؟ که همچون ذره بر بادم
نمیجویدمراگردی،حضورم رنجِ نایاب است

چو می درسینه میجوشم،سراب درد مینوشم
ببین خونابه ی اشکم به دیده رنگ عناب است

بریدم از همه عالم ،شدم خلوت نشین غم
خوشم عطر دلانگیز گلم در کنج محراب است


به روی قلب مجروحم
تلظی می کند روحم
نهنگی مانده در تُنگ و دهانم بند قلاب است


صدای ماه می آید،کسی دلخواه می آید
کسی که از هوای او هوای عشق جذاب است


#اڪرمـ_نورانی

بند دلم پاره می‌شود

بند دلم پاره می‌شود
نسیمی بی هوا
موهایت را بهم بریزد
دلم آب می شود
هوایی تو را
نفس بکشد
وای!!!!.....مبادا
بشنوم دستهایت
از درخت همسایه سیب چیده است
که
می میرم
که آب می‌شوم....

عشق من بدان
خدا تو را برای من ساخته است
پس نباید در قلب دیگران بسوزی

قرار نیست شانه هایت را
به گیسوی کسی معطر کنی
که دلش با تو نیست!!
تو فقط باید
حواست
پرتِ من باشد
که دم به دم
برایت می میرم

#اڪرم‌_نورانی

دوستداشتن که  در قاعده و قانون حبس نمی‌شود


دوستداشتن که
در قاعده و قانون حبس نمی‌شود

من تو را در همه ی تقویم‌ها
به تاریخ عشق
به روز عاشقی
به ساعت خاطر خواهی
به دقیقه های بی‌تابی
وبه ثانیه های دلبستگی
دوستت دارم

حالا اگر تجدد مآبیِ دنیا
اسمش را
ولنتاین گذاشته است
من به همان لهجه ی شیرین فارسی
میگویم
دوستت دارم
که بدجور هواخواهتم
که عاشقانه میخواهمت
که نعمت بی تکرار منی
بمان برایم
همیشه خواستنی ترین
جذابیت دنیاااای من🌾


«یادمان باشد
دوست‌داشتنی ترین
هدیه ی خدا محـــبت است»

#اڪرمـ_نورانی

آواره‌ترین آدمِ بی‌نام و نشانم

آواره‌ترین آدمِ بی‌نام و نشانم
در شهر خودم بی‌کس و بی‌‌جا و مکانم

دنبال خودم هر چه دویدم نرسیدم
گم کرده مرا عکس درون چمدانم

لازم به اشارات غرض‌دار شما نیست!
عمری‌ست اجل ریشه زده در دل و جانم

با این‌که کسی منتظر آمدنم نیست
بدجور برای دلِ تنگم نگرانم...

افتاده به روی شب من سایه‌ی بختک
در تختِ پُر از دلهره‌هایم گروگانم

تقدیر مرا با غم و اندوه نوشتند
انگار که مغضوب خدا در دو جهانم!

در شعر من از بوسه‌ی عاشق خبری نیست
من شاعر دیوانه‌ی بی چاک و دهانم!

هر شب دوسه‌‌خط فحش نوشتم که بدانید
من ایرجِ شعر و ادبیّات زمانم!

بر روی ورق پر شده الفاظ رکیکم
جز گفتنِ از خشم نچرخیده زبانم

من تلخ‌تر از زهر هلاهل شده کامم
از حرفِ دلم را نزدن، در خفقانم

احوال مرا هر که دلش خواست بداند:
من غدّه‌ی بدخیم‌تر از هر سرطانم...


#مهدی_خدا_بخش

یک عشق بی‌ملاحظه چون تیغ بر گلوست

یک عشق بی‌ملاحظه چون تیغ بر گلوست
فریاد اگر نمی‌کشم از ترس آبروست

این سمت، دشمنان قسم‌خورده در کمین
آن سو کشیده‌اند کمان‌ ابروان دوست

وقتی پلی شکسته، فقط مانده پشت سر
ناچارم از ادامه‌ی راهی که پیش روست

بشکن مرا؛ بدون تو یک مُهر باطلم
بیهوده‌ام شبیه نمازی که بی‌وضوست

پیرم ولی هنوز جوانی نکرده‌ام
این تاک کهنه را قدحی تازه آرزوست

خود را به حجم خالی من واگذار کن
ای باده‌ای که جای تو آغوش این سبوست...


#اعظم_سعادتمند

.دل‌دل نکن، تو دل‌نگرانی برای من!

.دل‌دل نکن، تو دل‌نگرانی برای من!
قربان بودنت که تو جانی برای من!

پیراهنی، تنی، وطنی، خاک و خانه‌ای
تا زنده‌ام زمین و زمانی برای من!

من مجلسم، نشاط و نشورم به دست توست
من سفره‌ام، شرابی و نانی برای من!

در کیسه‌ام به‌غیر هنر، سکه‌ای نماند!
می‌خواهمت، اگرچه گرانی برای من!

دل‌خوش به این مشو که مرا پیر می‌کنی
من پیر‌ هم شوم، تو جوانی برای من!

ما بی‌هم - ای عزیز - به مقصد نمی‌رسیم
من نامه‌ام، تو نام و نشانی برای من!

گفتی که آرزوی تو در روزگار چیست؟!
گفتم فقط همین که بمانی برای من!


#مرتضی_لطفی

به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را

به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را
که تا هستیم بشناسیم از کافر مسلمان را

به کوی می‌فروشان با هزاران عیب خوشنودم
که پوشیده‌ست خاکش عیب هر آلوده دامان را

تکبر با گدایان در میخانه کمتر کن
که اینجا مور بر هم می‌زند تخت سلیمان را

تو هم خواهی گریبان چاک زد تا دامن محشر
اگر چون صبح صادق بینی آن چاک گریبان را

نخواهد جمع شد هرگز پریشان حال مشتاقان
مگر وقتی که سازد جمع آن زلف پریشان را

دل و جان نظر بازان همه بر یکدیگر دوزد
نهد چون در کمان ابروی جانان تیر مژگان را

کجا خواهد نهادن پای رحمت بر سر خاکم
کسی کز سرکشی برخاک ریزد خون پاکان را

گر آن شاهد که دیدم من ببیند دیدهٔ زاهد
نخست از سرگذارد مایهٔ سودای رضوان را

من ار محبوب خود را می‌پرستم، دم مزن واعظ
که از کفر محبت اولیا جستند ایمان را

دمی ای کاش ساقی، لعل آن زیبا جوان گردد
که خضر از بی‌خودی بر خاک ریزد آب حیوان را

فروغی، زان دلم در تنگنای سینه تنگ آید
که نتوان داشت در کنج قفس مرغ گلستان را

#فروغی_بسطامی

باور کنم این را که من لب‌هات را بوسیده‌ام

باور کنم این را که من لب‌هات را بوسیده‌ام
یا این که رؤیا بوده و در خواب آن را دیده‌ام؟

در برکه‌ی آغوش تو با ماه و ماهی یک نفس
از نیمه‌شب تا صبح‌دم رقصیده‌ام چرخیده‌ام

از گرمیِ لب‌های تو در سردسیر عشق و مرگ
آتش‌نفس، آتشکده، آتشفشان رقصیده‌ام

مزد غزل‌ها را تو از باغ گل‌اندامت بده
از من مگیر امشب اگر سیبی ز تو دزدیده‌ام

این سیب پر آسیب را از کوچه‌های کودکی
وقتی بهار از جان گل فوّاره می‌زد چیده‌ام

تا آن بهار سبزرو بر شاخه گل باریده است
عطر تنت را نیمه‌شب بر شاخه‌ها پاشیده‌ام

آرامشی داده به من آغوش ساحل‌گونه‌ات
از خواب بیدارم مکن حالا که من خوابیده‌ام

#فرشته_خدابنده

رفيق از پشتِ سر زد، دشمنِ ديرينه اما نه!

رفيق از پشتِ سر زد، دشمنِ ديرينه اما نه!
صداقت داشت با من خشت خام، آيينه اما نه

چه شب‌ها مُهر ساييدم به پيشانی، به خود گفتم
كه شايد آبرويم را خريد اين پينه... اما نه!

تهمتن! گريه بيهوده‌ست، بيهوده! كه سهرابت
تو را شايد ببخشد عاقبت، تهمينه اما نه

اگر لبريز نفرت هم شوم نفرين نخواهم كرد
كدورت دارم آری، از تو در دل، كينه اما نه!

به آتش -جای تو- تقديم كردم شعرهايم را
تو شعرم را ز خاطر می‌بری، شومينه اما نه!

#امین_مسجدیان

ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺻﺮﻑ ﭼﺎﯼ ﻣﻬﻤﺎﻥ می‌کن

ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺻﺮﻑ ﭼﺎﯼ ﻣﻬﻤﺎﻥ می‌کنم
ﮔﯿﺴﻮﺍﻥ ﺑﯽ‌ﻗﺮﺍﺭﻡ ﺭﺍ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ می‌کنم

ﮐﻮﻫﯽ ﺍﺯ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﯼ
ﭘﺸﺖ ﯾﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺍﺯ ﺗﻮ ﭘﻨﻬﺎﻥ می‌کنم

ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻇﺎﻫﺮﺍً ﺁﺭﺍﻣﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ
ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺁﺗﺸﻔﺸﺎﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﻃﻐﯿﺎﻥ می‌کنم

ﮐﺎﺥ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎ ﺳﺎﺧﺘﯿﻢ
می‌زنم ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ‌ﺍﻡ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻭﯾﺮﺍﻥ می‌کنم

ﺗﺎ ﺗﻮ ﭼﺎﯾﯽ می‌خوری ﻣﻦ ﻫﻢ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﯽﺻﺪﺍ
می‌برم ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪﺍﯼ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﺩﺭﻣﺎﻥ می‌کنم

ﺑﺎﺯمی‌گردم ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ
چشم‌های ﻗﺮﻣﺰﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ ﭘﻨﻬﺎﻥ می‌کنم

#مهسا تیموری

رفت و تمامِ زندگی من تباه شد

رفت و تمامِ زندگی من تباه شد
کُشت او مرا و در عجبم، بی‌گناه شد

چشمان او به چشم رقیبان دیگر است
سهمِ منِ حریص، فقط یک نگاه شد

خندانده بود روی مرا لحظه‌ای ولی
او در میان قهقهه‌ها رفت و آه شد

دستش به دست ننگ رقیبان چه آشنا
وقتی به من رسید برایش «گناه» شد

از آسمان ستاره‌ای نصیب من نکرد
رفت و برای ناکَس و کَس، قرص ماه شد

یوسف بیا که عشق تو شاید دوا شود
کاری بکن! که بخت زلیخا سیاه شد

#شیدا_یزدان_پناه

مدَّتی هست که از دست خودم بیزارم

مدَّتی هست که از دست خودم بیزارم
مثل ابری که دلش تنگ شده می‌بارم

به طبیب‌ام برسانید سلامی از ما
دادِ ما هم برسد باز کمی بیمارم

بجز از عشق متاعی نخریدم، افسوس
بخت‌برگشته‌ترین کاسب این بازارم

خبری نیست در این دایره‌ی عشق دگر
گرچه عمری‌ست در این دایره چون پرگارم

دلم ای‌کاش کسی حرف تو را می‌فهمید
به کدامین گنهم خفته‌ترین بیدارم!

آسمان تنگ، دلم تنگ، زمین سنگ شده
گله از عشق زمینی به سمایی دارم...

#اکبر_حیدری

دیشب غزلی خواندم و آزار کشیدم

دیشب غزلی خواندم و آزار کشیدم
هی ضجه زدم پنجه به دیوار کشیدم

آن‌قدر به‌هم ریختم از درد که انگار
صد بار خودم را به سرِ دار کشیدم

در حنجره‌ام بغض ترک خورد و کمی بعد
ترکید و در این شعر فقط جار کشیدم

اشعار پر آوازه‌ی عاشق‌شدنت بود
با مستی تو یک‌سره سیگار کشیدم

درد است فقط از دل و دلبر بنویسی
تلخ است و من از قهوه‌ی قاجار کشیدم

شاعر نشدی تا که کمی درک نمایی
زجری که در این برهه ز اشعار کشیدم

بنویس چه آمد به سر مردمت اینجا
بنویس... اگر شعر تو را تار کشیدم

تا شعر تکانت بدهد... واژه به واژه
از گُرده‌ی بی‌جان قلم، کار کشیدم...

#مرتضی_عباسی_زاده

دشتی‌ست وجودت پُرِ گل‌های اقاقی

دشتی‌ست وجودت پُرِ گل‌های اقاقی
از کوچه گذر می‌کنی و عطر تو باقی

از دیدن گیسوی و نگاه تو بنا شد
اشعار خراسانی و هندی و عراقی

آرامی و پرشوری و هم گرمی و هم سرد
نایاب و غریب است چنین سبک و سیاقی

شهریور و خردادی و آبانی و اسفند
ای ماه که صد ماه شده در تو تلاقی

در سینه‌ی من مجلس عشقت شده برپا
اعضا همه بی‌هوش و نظر جانب ساقی

#محمد_فرخ_طلب_فومنی

یخ می‌زند دنیای من! دنیای من منهای تو

یخ می‌زند دنیای من! دنیای من منهای تو
دنیا ندارد جاذبه، منهای من، منهای تو

می‌بازد از غم زندگی رنگ و؛ دگرگون می‌شود
معنای عشق و عاشقی، معنای من، منهای تو

جمع تو با من می‌شود، مایی به عمق هستی‌ام
مجنون چه معنا می‌دهد، لیلای من؟ منهای تو

تو ضرب در من می‌شود پایان غم‌ها، خوب من
غم می‌شود همخانه‌ام، رویای من، منهای تو

تقسیم کردم عشق را نصفش ز من نصفش ز تو
معنی ندارد سهم من، شیدای من، منهای تو

#سید_محمود_مظفری

تا دلم هم‌نفس غم نشده ساده بیا

تا دلم هم‌نفس غم نشده ساده بیا
فرصت گریه فراهم نشده ساده بیا

از بدِ حادثه هرچند کمی خسته شدیم
چیزی از ارزشمان کم نشده ساده بیا

بین ما فاصله بیداد نکرده‌ست هنوز
خانه همرنگ جهنم نشده ساده بیا

تا زمانی که درختان تنومند بهشت
خسته از حضرت آدم نشده ساده بیا

من صدای تپش قلب تو را می‌شنوم
هفته‌ها رفت و منظم نشده ساده بیا

تا معمای غزل بیشتر از حدّ مجاز
سخت و پیچیده و مبهم نشده ساده بیا

#مهدی_حبیبی

بی‌تو دلم بی‌تاب و دلگرمِ سحر نیست  

بی‌تو دلم بی‌تاب و دلگرمِ سحر نیست
جز نام تو در سینه‌ام شوق دگر نیست

رفتی و بعد از تو جهانم سوت و کور است
دیگر برایم شادی و شور و شرر نیست

با خاطراتت زندگی کردم همیشه
با من کسی جز خاطراتت همسفر نیست

این دل برای دیدنت بیدار مانده‌ست
چشمی که گریان است پیشت بی اثر نیست

عطری که از چادر نمازت می‌وزد یار
در زندگی چیزی از این پاکی معطر نیست

هر شب به یادت شعر می‌ریزم به دفتر
دفتر پراست از تو، ولی بازم هنر نیست

#زینب_حیدری

ای کلاغِ خفه! غم نامه ی خود داد بکش

ای کلاغِ خفه! غم نامه ی خود داد بکش
قارِ قرّاء سر جنگل بیداد بکش

باد شد وعده ی خندیدن گل فصل بهار
آهِ سرمای زمستان به دل باد بکش

پای هرز مه و سالی به سر و سینه ی ما
توی تقویم دلت خط روی خرداد بکش

روی کیک گس بی مزه ی شیرین دهنان
لب درآ نقشی از آن تیشه ی فرهاد بکش

نو عروسی که به تن‌پوش تنت جبر سیاه
بر گشا رخت عزا را ،تن اضداد بکش

"درد" زاییده ی هم بستر تزویر و ستم
دردِ از هر دو طرف! آه به میلاد بکش

در ترازی که نفر واحد هر فرد چو نیست
پشت پایی زن و دست از سر اعداد بکش

بغض خفته به گلو گیرِ سویدای دلت
سر رسد قصه و فریاد تو آزاد بکش

#بهرنگ_یوسفی

دل خون ترم از زخم و پریشان ترم از درد

دل خون ترم از زخم و پریشان ترم از درد
پر زخمم و پر دردم و آزرده و دلسرد

ترسیده ام از این همه نامردی دنیا
هر بار که بر خاک غم انداخته یک مرد

آواره رفیقی است غم اما چه و‌فادار
هر جا که گذر کرد فقط رو به من آورد

چشم و جگر و قد و دل و حال و رخ من
هستند تر و سرخ و خم و تنگ و بد و زرد

می رفت غم از پیش من آهسته که دنیا
از دور صدایش زد و خندید که برگرد!

#سعید_اصلانی