کتاب چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم|

عزیز من!
امروز که بیش از همه ی عمرم، خاک این وطن دردمندم را عاشقم، و نمانده چیزی که کارم همه از عاشقی به جنون و آوارگی بکشد، بیش از همیشه آن جمله ی کوتاه که روزگاری درباره ی تو گفتم، به دلم می‌نشیند و خالصانه بودنش را احساس می‌کنم:
"تو را چون خاک می‌خواهم، همسر من!".

در عشق من به این سرزمین ، آیا هرگز امکان تقلیلی هست؟

📚 از #کتاب چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم|
نوشته‌ی #نادر_ابراهیمی

رشک هور

🔳رشک حور🔳


زن، رشک حور بود و تمنای خود نداشت
چون آسمان نظر به بلندای خود نداشت

اسمی عظیم بود که چون راز سر به مهر
در خانه‌ی علی سر افشای خود نداشت

ام‌البنین کنایه‌ای از شرم عاشقی است
کز حجب، تاب نام دلارای خود نداشت

در پیش روی چار جگرگوشه‌ی بتول
آئینه بود و چشم تماشای خود نداشت

زن؟ نه! همای عرش‌نشینی که آشیان
جز کربلا به وسعت پرهای خود نداشت

در عشق، پاره‌های جگر داده بود و لیک
بعد از حسین میل تسلای خود نداشت

عمری به شرم زیست که عباس وقت مرگ
دستی برای یاری مولای خود نداشت...


✍🏻 #افشین_علا


سالروز وفات اسوه‌ی شیرزنان عالم حضرت ام‌البنین سلام‌الله علیها تسلیت باد🏴

 آبستن است این شبِ طولانی، خورشید کودکی

آبستن است این شبِ طولانی، خورشید کودکی است که می‌آید
بعد از غروبِ آخر آذرماه، فردایِ کوچکی است که می‌آید

فردای این جهانِ پر از سرما، شاید هوای تازه‌تری باشد
فردا: بخاری‌ای است که می‌سوزد، فردا چکاوکی است که می‌آید

یلدایِ لحظه‌لحظه غم و سرما! یلدای درد و رنج بگو آیا؟
نوروز غنچه‌ای است که خواهد رُست؟ خورشید کودکی است که می‌آید؟

می‌دانم ای مصیبتِ طولانی، بعد از تو ای عروسِ زمستانی
شب‌های تیره‌ای است که خواهد رفت، عیدِ مبارکی است که می‌آید

با اینکه با یقین و گمان گاهی، اینجا به نور و آینه شک دارم
در هر گمان گلی است که می بوید، با هر یقین شکی است که می‌آید

هرچند در تکدّرِ این کابوس، پایان داستان جهان تلخ است
در شعر من کسی است که می‌خندد، در قصه‌ها یکی است که "می‌آید"

#محمد_مرادی
#یلدا
#میلاد_خورشید

شد فاطمه در عالم اعلا متجلی

شد فاطمه در عالم اعلا متجلی
از فاطمه شد نور به هر جا متجلی

یا فاتح و یا فاطر و یا فاطمه آمد
این گونه شد آیینه ی اسما متجلی

از شوق مشرف شدنش بر کره ی خاک
آدم متحول شد و حوّا متجلی

شیث آمد و نوح امد و هود امد و ادریس
عیسی متولد شد و موسی متجلی

در تیره ی توحیدی سادات قریشی
عشق آمد و شد سید بطحا متجلی

در سوره ی مکی مدنی های مقدس
کوثر متلألئ شد و طاها متجلی

در کعبه علی آمد و دیدند ملائک
زهراست در این آیه ی عظمی متجلی

چل روز محمد به حرا رفت و دعا کرد
تا اینکه شود چهره ی زهرا متجلی

شب های یتیمی محمد به سر آمد
شد آمنه در ام ابیها متجلی

از فاطمه انوار کثیری جریان یافت
از فاطمه شد این همه دنیا متجلی

در امر فرج اذن دهد مادر سادات
آنگاه شود روی مسیحا متجلی

فردای زمین هیمنه ی فاطمیون است
آنجا که شود یوسف زهرا متجلی


✍ #ایوب_پرندآور

✨ میلاد سراسر نور حضرت فاطمه سلام الله علیها، روز زن و‌ روز مادر مبارک باد! 💐✨

تو آرزوی منی، من وبال گردن تو

تو آرزوی منی، من وبال گردن تو
تو گرم کشتن من، من به گور بردن تو

تو آبروی منی، پس مخواه بنشینم
رقیب تاس بریزد به شوق بردن تو!

تویی نماز و منم مست، مانده ام چه کنم
که هم اقامه خطا هم سبک شمردن تو

سپرده ام به خدا هرچه کرده ای با من
خطاست دست کسی جز خدا سپردن تو

خدا کند که نفهمی غمت چه با من کرد
که مرگ من نمی ارزد به غصه خوردن تو

#حسین_زحمتکش
#غزل_عاشقانه 💕

عمری‌ست بی‌قرار، به سر می‌بریم ما

عمری‌ست بی‌قرار، به سر می‌بریم ما
بر این قرار تا نفس آخریم ما

همراز روضه‌ها و نواخوان نوحه‌ها
دمساز سوز سینه و چشم تریم ما

ما را به سر هوای شهیدان بی سر است
از سر گذشته‌ایم چو بر این سریم ما

نام حسین محشر عظمای جان ماست
جان‌دادگان زنده‌ی این محشریم ما

محشر به پا کنیم به فریاد یا حسین
امروز لشکر شه بی‌لشکریم ما

ما را به دست، پرچم صبر و بصیرت است
با عشق و شور همدم و هم‌سنگریم ما

ما امّت نه دی و اهل حماسه‌ایم
مرد جهاد و هم‌قدم حیدریم ما

حرف ولیّ ماست که «من انقلابی‌ام»
در راه انقلاب ز جان بگذریم ما

با طلحه و زبیر بگویید تا ابد
عمّاروار هم‌نفس رهبریم ما

«اَلفتنةُ أشدُّ مِنَ القَتْل» خوانده‌ایم
هرگز ز جرم فتنه‌گران نگذریم ما

با فاتحان بدر ز سازش سخن مگو
امروز رهسپار دژ خیبریم ما

چشم انتظار منتقم آل مصطفی
چشم انتظار معرکه‌ی آخریم ما

✍ #محمدمهدی_سیار

چه خوب! چشمه نماندیم و آبشار شدیم

آن‌ها نمی‌خواستند ما رود شویم.
نمی‌خواستند ما آبشار شویم و خس‌وخاشاک را بروبیم.
می‌خواستند تا جوی کوچکی هستیم ما را بخشکانند.
آن‌ها تاب طوفان نداشتند.
قیصر امین‌پور | «طوفان در پرانتز»

:: :: ::

چه خوب! چشمه نماندیم و آبشار شدیم
به رغم سختی صخره، ادامه‌دار شدیم

چنان جواب مهیبی به سنگ‌ها دادیم
که روی حافظهٔ کوه، ماندگار شدیم

دوباره مزرعه دلگرم شد به خندهٔ ما
که برف بود ولی گل به گل بهار شدیم

به سبز می‌زند آرامش و طراوت دشت
اگرچه غنچه به غنچه بنفشه‌زار شدیم

اگرچه قصه پر از جای خالی است… دریغ
اگرچه فصل خبرهای ناگوار شدیم

یقینِ پنجره‌ها تازه شد به مژدهٔ نور
همین که پرده برافتاد و آشکار شدیم

به اعتبار هزاران هزار داغ رشید
نگاه! با خود خورشید همجوار شدیم

و شُکر! کل جهان وعده‌گاه طوفان شد
و شُکر! کشتی نوح آمد و سوار شدیم

✍ #فاطمه_عارف‌نژاد

#روز_غزه🌱

اندرآ در خانه یارا ساعتی

اندرآ در خانه یارا ساعتی
تازه کن این جان ما را ساعتی

این حریفان را بخندان لحظه‌ای
مجلس ما را بیارا ساعتی

تا ببیند آسمان در نیم شب
آفتاب آشکارا ساعتی

تا ز قونیه بتابد نور عشق
تا سمرقند و بخارا ساعتی

روز کن شب را به یک دم همچو صبح
بی درنگ و بی‌مدارا ساعتی

تا ز سینه برزند آن آفتاب
همچو آب از سنگ خارا ساعتی

تا ز دارالملک دل برهم زند
ملک نوشروان و دارا ساعتی

#مولانا

❤️❤️❤️

بادبانی تو مگر؟ باد به دامان داری

بادبانی تو مگر؟ باد به دامان داری
یا که دریایی و امواج خروشان داری

جرمِ دل بود، که برکشتی دلدار نشست
بی خبر آنکه، تو در دل سرطغیان داری

سرکشی، خصلت دریای خروشان باشد
تو دل آرام، چرا میل به طوفان داری

باورم نیست که طاوسِ بهشتی باشی
همچو شاهین هوسِ بلبلِ نالان داری

دفترِ سینه ی ما پر شده از شعر وغزل
تو هنوز داعیه ی دفتر و دیوان داری

چلچراغِ دلِ ما بودی و از فرطِ غرور
هوس کشتنِ این چلچله ی جان داری

بسترم سرد شد از بادِ غرور انگیزت
بعدِ سرمازدگی سینه ی سوزان داری

صمدی غرق به امواجِ خروشان باشد
تا تو بر عرشه، خدا باشی و سکان داری

#صمدی
❤️❤️❤️

ای خطّهٔ ایران مهین‌، ای وطن من
ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من

ای عاصمهٔ دنییِ آباد که شد باز
آشفته کنارت چو دلِ پُر حَزَن من

دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست
ای باغِ گل و لاله و سرو و سمن من

بس خار مصیبت که خلد دل را بر پای
بی روی تو، ای تازه شکفته چمن من

ای بارخدای من گر بی‌تو زیم باز
افرشتهٔ من گردد چون اهرمن من

تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن
هرگز نشود خالی از دل مِحَن من

از رنج تو لاغر شده‌ام چونان کز من
تا بر نشود ناله نبینی بدن من

دردا و دریغا که چنان گشتی بی‌برگ
کز بافتهٔ خویش نداری کفن من

بسیار سخن گفتم در تعزیت تو
آوخ که نگریانَد کس را سخن من

وانگاه نیوشند سخن‌های مرا خلق
کز خون من آغشته شود پیرهن من

و امروز همی‌گویم با محنت بسیار
دردا و دریغا وطن من‌، وطن من

#ملک‌الشعرا_بهار

ز در در آ و شبستان ما منوّر کن

ز در در آ و شبستان ما منوّر کن
هوای مجلس روحانیان معطّر کن

اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز
پیاله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن

به چشم و ابروی جانان سپرده‌ام دل و جان
بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن

ستارهٔ شب هجران نمی‌فشاند نور
به بام قصر برآ و چراغ مه بر کن

بگو به خازن جنّت که خاک این مجلس
به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن

از این مزوّجه* و خرقه نیک در تنگم
به یک کرشمهٔ صوفی‌وشم قلندر کن

چو شاهدان چمن زیردست حسن تواَند
کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن

فضول نفس حکایت بسی کند ساقی
تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن

حجاب دیدهٔ ادراک شد شعاع جمال
بیا و خرگه خورشید را منوّر کن

طمع به قند وصال تو حدّ ما نبُوَد
حوالتم به لب لعل همچو شکّر کن

لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده
بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن

پس از ملازمت عیش و عشق مه‌رویان
ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن

#حافظ
* : کلاه درویشان

دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد

دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد
من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد

من و زخمِ تیزدستی که زد آنچنان به تیغم
که سرم فتاده بر خاک و تنم خبر ندارد

همه زهرخورده پیکان، خورم و رطب شمارم
چه کنم؟ که نخل حرمان بِه از این ثمر ندارد

ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکّرستان
همه زهر دارد اما چه کند؟ شکر ندارد

به هوای باغ مرغان همه بال‌ها گشاده
به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد؟

بکش و بسوز و بگذر منگر به این که عاشق
به جز این که مهر ورزد گنهی دگر ندارد

می وصل نیست وحشی، به خمار هجر خو کن
که شراب ناامیدی غم دردسر ندارد

#وحشی_بافقی

من اگر سؤال کردم چه سؤال نابجایی

من اگر سؤال کردم چه سؤال نابجایی
تو اگر سکوت کردی چه جواب دلربایی

به زبان بی‌زبانی به تو گفتم و نگفتم
که چقدر بی‌قرارم که چقدر بی‌وفایی

چو به من به خنده گفتی که همیشگی‌ست عشقت
به خودم به گریه گفتم چه دروغ آشنایی

ز وفا مگر چه گفتم که نگفته ابروان را
گرهی زدی که پیداست دگر نمی‌گشایی

تو قرار شد بیایی به مزار من پس از من
قدمت به دیده اما به خدا اگر بیایی

فاضل نظری

اگر بی‌تابی من خاطرت را می‌کند محزون

اگر بی‌تابی من خاطرت را می‌کند محزون
غمت را مثل تیری از دل خون می‌کشم بیرون

تو هم شادابی‌ام را دیدی و هرگز نفهمیدی
که چون نیلوفری گل کرده‌ام در برکه‌ای از خون

در آغوش «وداعم» با تو و هر«بوسه‌ای» امشب
هجوم تلخی «معنا»ست بر شیرینی «مضمون»

کمر خم کرد هرکس برد بار عشق را بر دوش
«جوان» شد پیر، «گل» شد سربه‌زانو، «بید» شد مجنون

هدر شد مستی‌ام در یاد دیروز و غم فردا
بنوش از بادهء اکنون، خوشا اکنون، خوشا اکنون

فاضل نظری

❤️بی تو مهتاب شبی کوچه مرا آآآآآه کشید

❤️بی تو مهتاب شبی کوچه مرا آآآآآه کشید
روی دیواره ی دل، عکس تورا ماه کشید

💙شانه بر شانه ی تو برد مرا سمت غزل
کوچه تا آخر شب در غزلم آه کشید

❤️کوچه که سنگ صبور دل ناسور من است
ماه من ناز تو را در دل این چاه کشید

💙قصه ی مهر و وفا گفتم و گفتی که نگو
دست تقدیر مرا تا تو، به اکراه کشید

❤️دور از زخم زبان باد، گل با نمکم
رفت و کبریت در انبار پر از کاه کشید

💙خاطرم بارور از عشق تو ویرون شده
بی سبب نیست تو را این همه دلخواه کشید ..

❤️بی تو مهتاب شبی غصه به قلبم جا شد
دل ماتم زده ام بی تو تک و تنها شد

💙شوق دیدار تو از چشم ترم خواب ربود
دیدن رنگ خوشی بعد تو یک رویا شد

❤️شب و صحرا و گل و سنگ که یادت مانده ؟
همه دل داده شدند و سر تو غوغا شد‌

💙پیش آن جوی که با هم لب آن بنشستیم
آنقدر اشک فشاندم که دگر دریا شد

❤️تو به من سنگ زدی قلب مرا بشکستی
بعد تو غصه مرا همدم این شبها شد

💙خواستم بگذرم از کوچه ولی خاطره ها
در دلم تازه شد و مانع رفتن پا شد

❤️بعدِ تـو حالِ دلم هیچ زمان خوب نبود
همهٔ شهر به جز وحشت و آشوب نبود

💙چون پرستوی مهاجر همه جا سرزده ام
همه جا خانه ولۍخانه ی محبوب نبود

❤️همه شب سوختم از دردِ فراقت گلِ من
چه کنم جنسِ دل ازآهن و ازسنگ نبود

💙بعدِ تـو هیچ کسی، جایِ تـو را پُر نکند
چهرهٔ هیچ کسی، مثلِ تو مجذوب نبود

❤️به تـو با اشک نوشتم همه ی خاطره را
و کنون مانده بـه جز دفترِ مرطوب نبود

💙بعدِ تو نامِ مرا غصه نوشت سنگِ صبور
جنسِ عشقِ منوتو چینۍو مرغوب نبود

#جواد_الماسی

دکلمه

♣️ دکلمه ♣️
امشب چه دلگیر است
در سکوتی که نه از پرواز شاپرکی خبری است
نه از نسیمی در این هوای گرفته
از شبی که بغض گلو را میفشارد
جان من
بگذار امشب از دلتنگی ام برایت بگویم
و خاطراتی که هر لحظه برایم مرور میشود
بگذار امشب از چشمان بارانی ام برایت بگویم
بگذار از هوای ابری دلم برایت بگویم
اسمان رابببن ابری است
ولی بارانی نمی بارد
شاید امشب اسمان هم مثل من بغض کرده است
و ماه در پشت ابر بغض خود را پنهان میکند
امشب ستارها میهمان کدام شهرند
اینجا که هوا ابری ابری است
چرا امشب بارای نمی بارد
چر ارام نمیگیرد این دل بیقرارم
ببار ای باران
شاید اسمان کمی ارام بگیرد
شاید کوچه های شهر
در زیر بارش باران
هوای دلم را ارام کند
به راستی
امشب نه بارانی می بارد
نه ستاره ای در اسمان دیده میشود
امشب ماه نیز از من دلگیر است
شاید بارانی شدن چشمانم را میخاهد
شاید اگر چشمانم بارانی شود
اسمان این شهر هم بارانی شود
اما چه بیرحمانه بغض گلویم را میفشارد
و هر چه به اسمان نگاه میکنم
چشمانم بارانی نمیشود
به راستی چه سخت است
بغض در گلو
ولی چشمانت بارانی نباشد
جان من
امشب در خیالت غرق میشوم
شاید بغض گلویم را رها کند
و اشک میهمان گونه هایم شود
نمیدانم
شاید امشب تو هم بغض کرده ای
و اشک در چشمات حلقه میزند
جان من
نمیدانی چقد دوستت دارم
و چه زیباست لحظه بارانی شدن
چشمانم در نبودت
دیگر نه اهنگی مرا ارام میکند
نه خیالت در خاطراتم
عکست را در اغوش میگیرم
و اشک مانند ابر بهاری
بر روی چهره زیبایت میبارد
اسمان را ببین جان من
ببین اسمان هم
از دلتنگی من
شروع به باریدن کرد
چه زیباست این لحظه
هنگامی که عکست را در اغوش میکشم
و باران چه زیبا
اشکهایم را پنهان میکند
جان من
تو هم چشمانت بارانی شد
بی انکه اسمان شهرت ابری باشد
و چه زیباست
این گریه شبانه
عکست در اغوشم
و تو جای دیگر
عشق من
تمام جانم زیر باران خیس است
و اشکهایم زیر بارش باران
چه بی امان میبارد
ببار باران
ببار بر این دلتنگی شبانه
ببار شاید دلتنگیم کم شود

✍#امیر‌نادری

در دلم آمد و بیگانه صدایم زد و رفت

در دلم آمد و بیگانه صدایم زد و رفت
دشنه ای سخت تر از تیر جفایم زد و رفت
.
گرچه خود مدعی زهد و وفا بود، ولی
پشت پا بر همه ی زهد و وفایم زد و رفت
.
روز و شب، صبح وصالش ز خدا خواسته ام
طعنه برقدرت بی حد خدایم زد و رفت

هر چه از علت اخمش به دلم، پرسیدم

بی سبب خنده به هر چون و چرایم زد و رفت

فی المثل، بهر ملاقات دلم آمده بود
جام زهری به سر جام دوایم زد و رفت

گر چه در وقت نماز شب من آمده بود
جرعه ای باده به دستار و عبایم زد و رفت

گفتمش نغمه بخوان، چنگ بزن، شعر بگو
زخمه ای بر دل بی صبر و رجایم زد و رفت

نشد این بار نگه از نگهش بر دارم..
افترا بر سند حجب و حیایم زد و رفت

چو «فهیم» از غم او سخت به تنگ آمده ایم
بی خبر آمد و بر طبل عزایم زد و رفت
.
#فهیمه حشمت

لب من به حسرت تو لب خودگزیده گاهی

لب من به حسرت تو لب خودگزیده گاهی
دل باغبانم اما گل از آن نچیده گاهی

همه عشوه ای ونازی چه لطیف ودلنوازی
به کرشمه های صبحت دل من رسیده گاهی

به طلوع صبح روشن تو وناز مرد افکن
چه طلوع دلنشینی به خزان دمیده گاهی

به نگاه آتشینت ...غزلی در آستینت...
تو بخوان که اشکبارم زسحر به دیده گاهی

تو وعطردلپذیرت وَ نگاه سربه زیرت
همه روز طی شد اما به تنم تنیده گاهی

منم ونیاز مطلق که لبم نگفته ناحق
چه تحملم که آهو زِ بَرم رمیده گاهی

به غروب هم رسیدم ز تو شمه ای ندیدم
و لبم به جز بهانه زلبت ندیده گاهی

به نگاه چون ستاره به دلم بزن شراره
من و ماه دلفروزت به غزل خزیده گاهی

برویم در کناری... شده محو دلسپاری
به درازنای روز و به شبی کشیده گاهی

من اگرچه باغبانم تو که نشنوی فغانم
من و «عندلیب» وناله دل شب شنیده گاهی

سعید_عندلیبی

ﺳﺮﺩﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﺪﺟﻮﺭ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ

ﺳﺮﺩﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﺪﺟﻮﺭ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ
ﯾﺦ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺯ ﺩﻣﺎﺩﻡ ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ

ﺗﺎ ﺑﺎﺩ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﻪ ﻧﺒﺮﺩﻩ
ﺑﯽ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺑﺎ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ

ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﺸﺘﺎﻕ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﺗﻮ
ﺑﺎ ﻭﺳﻌﺖ ﺷﻮﻕ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ

ﺷﺪ ﺷﺎﯾﻌﻪ ﻏﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﻪ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ
ﺗﺎ ﺁﻥ ﮐﻪ ﻧﺒﻠﻌﯿﺪﻩ ﻣﺮﺍ ﻫﻢ ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ

ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺣﺮﻓﻨﺪ ﻭ ﺣﺴﻮﺩﻧﺪ
ﺁﻫﺴﺘﻪ ﻭ ﭘﯿﻮﺳﺘﻪ ﻭ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ

ﺍﺯ ﻟﻄﻒ ﺗﻮ ﻫﺮ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﭘﺎﯾﯽ ﺷﺪﻩ ﺁﺩﻡ
ﺍﻣﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺷﻮﻡ ﺁﺩﻡ ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ

ﻣﻦ ﺩﺍﻭﻃﻠﺐ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ﺗﺎ ﮐﻪ ﺑﻤﯿﺮﻡ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﺧﻂ ﻣﻘﺪﻡ ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ

ﮔﯿﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻋﻤﻞ ﺯﺷﺖ
ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺟﻬﻨﻢ ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ

ﺣﺘﯽ ﺑﺸﻮﺩ ﻣﺤﺸﺮ ﻋﻈﻤﯽ ﻫﻤﻪ ﺩﻧﯿﺎ
ﺍﯼ ﺭﻫﺒﺮ ﺩﻝ ﻫﺎﯼ ﻣﻌﻈﻢ ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ

ﺍﻧﮑﺤﺖ ﻭ ﺯﻭﺟﺖ ﺩﻟﻢ ﻋﺎﻗﺪ ﻭ ﺷﺎﻫﺪ
ﺍﯼ ﻋﺸﻖ ﺷﺪﻡ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﺤﺮﻡ ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ...!
.
علی آبان

سخنِ عشقِ تو بی آن که برآيد به زبانم

سخنِ عشقِ تو بی آن که برآيد به زبانم
رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم !

گاه گويم که بنالم ز پريشانی حالم
باز گويم که عيانست، چه حاجت به بيانم ؟!

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم

گر چنانست که روی منِ مسکينِ گدا را
به در غير ببينی ز درِ خويش برانم !

من در انديشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در انديشه که خود را ز کمندت برهانم!

گر تو شيرين زمانی نظری نيز به من کن
که به ديوانگی از عشقِ تو فرهادِ زمانم !

نه مرا طاقتِ غربت، نه تو را خاطرِ قربت
دل نهادم به صبوری، که جز اين چاره ندانم!

من همان روز بگفتم که طريق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم !

درم از ديده چکانست به ياد لبِ لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم !

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم!

#سعدی