بیــا! گناه ندارد بــه هم نگاه کنیم

بیــا! گناه ندارد بــه هم نگاه کنیم
و تازه داشته باشد! بیا گناه کنیم !

نگاه و بــوسه و لبخند اگــر گناه بود
بیا که نامه‌ی اعمال خود سیاه کنیم

بیا به نیم نگاهی و خنده‌ای و لبی
تمــــام آخرت خویش را تبـــاه کنیم

به شور و شادی و شوق و ترانه تن بدهیم
و بار کــــوه غـــــم از شور عشق، کاه کنیم

و خوش‌خوریم و خوش‌ گذرانيم و خوش شويم
و تف بـه صورت انواع شیـــخ و شـــاه کنیم

و زنده‌زنده در آغــوش هــــم کباب شویم
و هرچه خنده به فرهنگ مرده‌خواه کنیم

برای سرخوشی لحظه‌هات هم که شده است
بیــــا! گنــــاه ندارد بـــــه هـــــــم نگــــاه کنیم

فرامرز_عرب_عامرى

یا که ناقص پس مده..کاظم بهمنی

یا که ناقص پس مده یا این‌که کامل پس بگیر
من دل آسان می‌دهم، باشد تو مشکل پس بگیر

بیش از این با موج از اعماق خود دورم مکن
این صدف را از کف شن‌های ساحل پس بگیر

ای خدایی که برایم نقشه دائم می‌کشی
برق جادو را از این چشم مقابل پس بگیر

من خودم گفتم فلانی را برایم جور کن
پس گرفتم حرف خود را از ته دل، پس بگیر!

مِهر او بر گِرد من می‌پیچد و می‌پیچدم
مُهر مارت را از این حوری‌شمایل پس بگیر

در مسیر خانه‌اش دیشب حریفان ریختند
نعش ما را لااقل از این اراذل پس بگیر

کاظم_بهمنی

هر کی امد

هرڪہ آمد اندکی ما را پریشان کرد و رفت

بی گنه اشک را بر گونه مهمان کرد و رفت

هرکسی از عشق درگوشمان بس قصه گفت

عاقبت بیگنه ما را درخانه زندان کرد و رفت

بهار

درد را نوش کنم

شاعر شده ام که درد را نوش کنم

هر شب به صدای خسته ات گوش کنم

محکوم شدم به حبس در خاطره ها

باید که تورا باز فراموش کنم

مریم_ناظمی

با امدنت برسر بوجنگمیشود

با آمدنت بر سر تو جنگ می شود ؟
حتی تمام قافیه ها تنگ می شود؟


با دیدن چشمان کمی روشنت، بدان
قطعا دوباره پای دلم لنگ می شود

 

نفرین مکن که عاقبتِ عشق های ما
رسوایی و بیچارگی و ننگ می شود


آن کس که دگر یار ندارد بدون شک
از شدت بی هم نفسی، سنگ می شود


هر روز در این خسته دلی و شکستگی
با سبک جدیدی دلمان رنگ می شود

میریاسین_حیدرزاده

در احرام پیاده

آنگونه که حاجی ست در احرام پیاده
من هم شده ام سوی تو اعزام پیاده

طوفانم و می آیم و در حلقه ی عشاق
بر خویش سوارم ولی از نام پیاده

بر عرش سوارش بکنی روز قیامت
هرکس طرفت آمده یک گام پیاده

ای خاص ترین عام،می آیند دوباره
خاصان طرفت در ملاء عام پیاده

ای کاش بگویند که در راه حرم مرد
یک شاعر ایرانی ناکام، پیاده

زینب شده از ناقه پیاده که بیایند
بر تسلیتش لشکر خُدام پیاده

زینب شده از ناقه پیاده که به هر حال
باران شود از ابر سرانجام پیاده

امروز ز ناقه اگر افتاد به سرعت
یک روز ز ناقه شده آرام پیاده

زانوی قدح بوده و بازوی پیاله
هرجا که شرابی شده از جام پیاده

از کرب و بلا رفته پیاده طرف شام
تا کرب و بلا آمده از شام پیاده

شامی که در آن از پس هفده سر بر نی
خورشید شده بر سر هر بام پیاده

ناموس خدا زینب کبری به زمین خورد
تا بین خلایق شود اسلام پیاده

مهدی_رحیمی

تا غمت سبک بشود

گریه کن تا غمت سبک بشود! گریه کن خیمه های ویران را!
می دَوانی کدام سوی زمین، چشم های هنوز حیران را؟

خاک ها را که خون به دل کردند، آب را تا همیشه گِل کردند
آتش کینه هایشان سوزاند، تکه های دل بیابان را

آب، در آرزوی لب هایت،"و اِذا البحرُ سُجّرت" می خواند
آب ،حس کرده بود روی سرش، پنجه های سیاه طوفان را

طاقتت را زیاد کن بانو! پیش لب های خیزران خورده
چوب ها! لااقل نگه دارید، حرمت آیه های قرآن را

جز تو راز دل محرم را، هیچ کس برملا نخواهد کرد
راز پروانه های بی بال و ... غنچه های بدون گلدان را

ذوالفقاری که بر لبت داری، سنگ معیار عدل خواهد شد
با ترازوی سکه می سنجند، کوفیان فرق کفر و ایمان را

خواهری مثل کوه می خواهند، رودهای رسیده تا دریا
کوه مانده که ماندگار کند، چشمه های بدون پایان را

حسنا_محمدزاده

سوره مستور

سوره ی مستور روی نیزه ها می بینمت
آیه ی «والطور» روی نیزه ها می بینمت

منبر و رَحْلَت چه شد؟ ای زاده ی ختم رُسل
قاری مشهور! روی نیزه ها می بینمت

چشم کورِ شهر را مبهوت نورت کرده ای
نورِ رب الـنور، روی نیزه ها می بینمت

نیزه از خونِ گلویت جرعه ای زد، مست شد
خوشه ی انگور روی نیزه ها می بینمت

زینـبم، مـوسیِ شـبگرد بـیابـان غمت
شمسِ کوه طور روی نیزه ها می بینمت

وحید_قاسمی

وقتی نفس گرفته دلم درهوایتان

وقتی نفس گرفته ، دلم در هوایتان
‏یعنی منم که زنده ام از اشک هایتان

داوود من ! دوباره بخوان تا که عالمی
‏ایمان بیاورد به طنینِ صدایتان

از این همه سحر که گذشته است می شود
‏یک شب نصیب این دل من هم دعایتان

این اشتراک چشم من و چشم خیستان
‏من گریه ام به کشته ی کرببلایتان

آقا اجازه می دهید هر وقت آمدید
‏نقاشیم کنند مرا زیر پایتان ؟

یک روز عاشقانه تو از راه می رسی
‏آن روز واجب است بمیرم برایتان

علی_اکبر_لطیفیان

پای دار بیایم

حاضرم ای عشق پای دار بیایم
با غم دوریت اگر کنار بیایم

بر سر من هر بلا که هست بیاور
دوست ندارم ضعیف بار بیایم

راضیم از سرنوشت خود بگریزم
سوی تو ای عشق ناگوار بیایم

قصد تو وقتی که از قرار وداع است
با چه امیدی سر قرار بیایم؟

حق من این نیست بعد این همه دیدار
گوشه ی ذهنت به اختصار بیایم

مثل حباب آمدم و می روم ای کاش
یک سرسوزن به چشم یار بیایم...

طیبه_عباسی

@TaiebeAbbasi

اوازه الغوث

آوازهٔ الغوث مظلومان
پیچیده در سرتاسر عالم
هر گوشه غوغایی به پا گشته
آه از دلِ زارِ بنی‌آدم

زخمی هزار و چارصد ساله
مانده‌ست بر دل‌هایمان،ای کاش!
برگردد آن منجی و بگذارد
بر تک‌تک این زخم‌ها مرهم

از کربلا تا سوریه خون است
رنگ رخ بحرین گلگون است
حال یمن بسیار محزون است
هی غم نشسته بر سر هر غم

هر چشمه و هر رود شد خونین
از خونِ سرخِ عاشقی بی‌سر
دیروز خون‌آلود شد دجله
امروز خون‌آلود شد زمزم

دیروز سرها بر سر نیزه
امروز تکرار غم تاریخ
هیهات اگر ما زنده باشیم و
افتد به روی خاک، این پرچم

ما با «اَشِداءُ عَلَی الْکُفار»
با سیدالاحرار همراهیم
پیمان ما با حکم شیرینِ
«ثُمَّ اسْتَقاموا» می‌شود محکم

معصومه_زارعی_رضایی

چه کار میکند

اوکه در سرم
وقت آه‌های بی امان
با سکوت خود هوار می‌کند،

اوکه شب به شب
وقت بغض‌های ناگهان
-مثل کودکی جسور-
زنگ خانه‌ی دل مرا
می زند، فرار می کند

در دقایقی که اشک،
کاغذ مرا
خط خطی و تار می‌کند،
چه کار می‌کند؟

امیر_رضا_یزدانی

جان مرا بردی

نيمى از جان مرا بردى؛ محبت داشتى
نيم باقى مانده هم هر وقت فرصت داشتى

بر زمين افتادم و ديدم سراغم آمدى
دست يارى چيست؟ سوداى غنيمت داشتى

خانه اى از جنس دلتنگى بنا كردم ولى
چون پرستوها به ترك خانه عادت داشتى

زخم خوردم گاهى از ايشان و گاه از چشم تو
با رقيبان بر سر جانم رقابت داشتى

اى كه ابرويت به خونريزى كمر بسته ست! كاش
اندكى در مهربانى نيز همت داشتى

سجاد_سامانی

با خنده ی گیلاس ها

باخنده ی گیلاس ها همراه خواهد بود
راهی که چون دیدار ما کوتاه خواهد بود

بالای درها روی کاشی های سبز آبی
با خط نستعلیق، بسم الله خواهد بود

حتماً کنار حوض، سقاخانه می سازند
آن روزها عهد کدامین شاه خواهد بود؟

صدها غزل از من به رسم یادگاری بر-
قلب صنوبر های خاطر خواه خواهد بود

اینجا همیشه جای گرمی نذر گنجشکان
حتی میانِ برفِ بهمن ماه خواهد بود!

در بین آدم های دنیا، ما گل سرخیم
از رازمان تنها خدا آگاه خواهد بود

روزی برای عاشقان خسته از دنیا
جای قرار ما زیارتگاه خواهد بود

اعظم_سعادتمند

گرچه شبیه شهر خودوخیمیم

گرچه شبیهِ وضعِ شهرِ خود وخیمیم
ما همچنان پابندِ آن عهدِ قدیمیم

تهران اگرچه مثلِ مشهد،مثلِ قم نیست
ما هم کنارِ سفره ی شاهِ کریمیم

شاهی که خود لقمه برای ما گرفته
ما نیز در کارِ غلامانش سهیمیم

عطرِ گلابش را گرفتیم...آنقَدَرکه
در پیچ و تابِ زلفِ او همچون نسیمیم

گفتند او باب الحوائج بوده و هست
ما همچنان محتاجِ جنّاتُ النَعیمیم

ضامن شده امشب براتِ کربلا را
از چه دگر در غصّه...در امّید و بیمیم؟!

ما را ازین پس کربلا رفته بدانید!
ما زائرانِ حضرتِ عبدُالعظیمیم

عارفه_دهقانی

چشم ها فقط برای دیدنند

چشم‌ها فقط برای دیدن‌اند؟
نه؛
چشم‌ها همین دریچه های روشن‌اند؟
نه؛
چشم‌ها کتاب‌های قلب ماست
اشک‌ها خطوط این کتاب‌هاست
این خطوط گاه گاه
با دوات آه
روی صفحه نگاه ما نوشته می‌شوند

هرچه چشم دید، خواست دل
هرچه خواست دل، همان شدیم
گاه اهلی زمین و گاه اهلِ آسمان شدیم


آی چشم‌های من حواستان کجاست؟
باز هم دل مرا
تا کجای شهر برده اید؟
باز هم دل مرا به دست که سپرده‌اید؟

آدمی به غیر اشک و آه چیست؟
آدمی به جز نگاه چیست؟

امیر_رضا_یزدانی

ترا انگونه میخواهم

تو را آنگونه مى خواهم كه باغى باغبانش را
شبيه مادر پيرى كه مى بوسد جوانش را

من آن سرباز دلتنگم كه با ترديد در ميدان
براى هيچ و پوچ از دست خواهد داد جانش را

پريشانم؛ شبيه پادشاهى خفته در بستر
كه بالاى سرش مى بيند امشب دشمنانش را

تو در تقويم من روزى نوشتى دوستت دارم
از آن پس بارها گم كرده ام فصل خزانش را

شبى در باد مى رقصند موهايت؛ يقين دارم
شبى بر باد خواهد داد مردى دودمانش را

پرستويى كه با تو هم قفس باشد نمى ترسد
بدزدند آب و دانش را، بگيرند آسمانش را

تو ماهى باش تا دريا برقصد، موج بردارد
تو آهو باش تا صياد بفروشد كمانش را

من آن مستم كه در ميخانه اى از دست خواهد رفت
اگر دستان تو پر كرده باشد استكانش را

اميرعلى_سليمانى

کجا سکری

کجا سُکری که اینجا هست، در خُم می‌شود پیدا؟
بگو مستی ما از دُور چندم می‌شود پیدا؟

چه تجریدی‌است در طور ضریح تو که با هر طوف
تجلی می‌کند سینا؛ تکلم می‌شود پیدا

"سلامُ..." عکس گنبد ناگهان در چشم من لرزید
شکستِ آینه بعد از "عَلَیکُم" می‌شود پیدا

بیابم کاش خود را در صف گم‌گشته‌های تو
که هر کس در حریمت می‌شود گم، می شود پیدا

ز حاصل خیزی بذر کرامات تو بود؛ آری
اگر در این زمین خشک گندم می‌شود پیدا

کسی پرسید از قبری که پنهان شد، خبر آمد
که آن راز پر از اعجاز در قم می‌شود پیدا

امیر_رضا_یزدانی

باید رفت

اگر درست اگر اشتباه بايد رفت
براى آنكه بمانيم گاه بايد رفت

هميشه پاسخ هر اشتباه جبران نيست
كه گاه بر سر يك اشتباه بايد رفت

ميان هق هق باران و بغض و دلتنگى
بدون چتر و بدون كلاه بايد رفت

من آن غرور پلنگانه ام كه مى دانم
به چنگ خون نرسد قرص ماه بايد رفت

درست لحظه ى آخر نگاه كرد: نرو!
غرور لعنتى ام گفت: آه! بايد رفت

ابراهيم_زمانى

کشیده است به رسوایی و جنون کارم

کشیده است به رسوایی و جنون کارم
میان جمع بگویم که دوستت دارم؟!

که دستگیری‌ام ای عشق می‌کند آیا
خدا نکرده اگر از تو دست بردارم؟

گرفت بار غمت را به دوش هرکس، مرد
خبر دهید که من زنده زیر آوارم

مراقبم که مبادا تهی شوم از تو
قسم به چشم تو! در خواب نیز بیدارم

شبیه اسفندم بی‌قرار گریهٔ سیر
شب و غروب و سحر، صبح و ظهر می‌بارم
مرتضی_امیری_اسفندقه

غم مخور حتی اگر دنیا تورا ازرده است

غم مخور! حتی اگر دنیا تو را آزرده است
غم مخور دنیا همین یک ساعتِ افسرده است

همکلاسی! زندگی مثل غروب کودکی است
گاه مشقت را نوشتی، گاه خوابت برده است

گاه یک دسته کبوتر از دلت پر می کشد
گاه یک دسته شقایق روی دستت مرده است

عشق را دریاب، ای دریا دل! ای جان بی کران!
جای این بارِ گران تا جاودان بر گرده است

عشق ما را از کجای بی کسی آورده بود
عشق ما را تا کجاها تا کجاها برده است

عشق مانند گلی غمگین کنار پنجره است
درنیابی، فرصت زیباییت پژمرده است

او، که می گریاند ابرِ آه را بر خاکِ دل
او، که ما را تا ملاقات بهاران برده است


آدمی وقتی که می گرید چه عطری می شود؟
آدمی گاهی شبیه خاک باران خورده است
حسن_صنوبری

تو را انگونه میخواهم

تو را آنگونه می خواهم که صحرا بوی باران را
که مرد عاشقی شب های بارانی خیابان را

به لبخندت دلم را داده بودم پیش از این،حالا،
ببین با چشم های خیس دارم می دهم جان را

برایم مرهم و زخم است، لبخند تو و اخمت
که گاهی می زنی این را و گاهی می زنی آن را

تو هم مثل من عاشق بوده ای ؛ اما نه مثل من
چه می فهمد نسیم صبحگاهی حال طوفان را ؟!

تو باشی یا نباشی با منی – اینجا – کنار من
برایت شعر می گویم تمام این زمستان را

من از باران آرام بهاری پی به این بردم:
خدا هم دوست دارد حس و حال دوست داران را...
سعید_تاج_محمدی

اری هوا خوش است و غزل خیز

آری! هوا خوش است و غزل خيز در بهار
باريده است خنده يکريز در بهار

از باد نوبهار - حديث است - تن مپوش
بايد دريد جامه پرهيز در بهار !

اما خدا نياورد آن روز را که آه ...
گيرد دلي بهانه پاييز در بهار

بی دید و بازدید تو تبریک عید چیست؟
چندین دروغ مصلحت آمیز در بهار

با ديدنم پر از عرق شرم مي‌شوند
گل‌هاي شادکامِ دل انگيز در بهار

مي‌بينم ای شکوفه که خون مي‌شود دلت
از شاخه انار مياويز در بهار ...
محمد_مهدي_سيار

برجی نشست

«برجی نشست و قامت تهران خمیده شد
اسباب غم، دوباره سر سفره چیده شد
فریاد آتش است، به هر جا که می روی
چندین فرشته بین مه و دود دیده شد!»

جانم به لب رسیده و برگشته در تنم،
مُجری که ذره ذره بخواند نوشته را:
«چنگال پیر و سنگی این برج، همچنان
محکم گرفته بال و پر سی فرشته را!»

دیشب میان خواب تو را دیدم و فقط
گفتی: "صدای سوختنم را شنیده ای؟"
صبحی که چکمه های تو را واکس می زدم
گفتی "عزیز من تو فقط خواب دیده ای!"

دیدی خودت که خواب من این بار چپ نبود
خاموش می‌شوی و به تو زنگ می زنم
با هر دقیقه ای که جوابی نمی دهی
محکم به شیشه ی دل خود سنگ می‌زنم!

«مادر! ببخش از پسرت، پیرهن فقط...
خواهر! ببخش... با خبری تلخ آمدم
تازه عروسِ حادثه! شرمنده ام اگر
با این خبر مراسمتان را به هم زدم...»

باور نمی کنم خبری را که داده است!
با حجم گریه می‌رود اما نمی‌روم...
همکار توست، پس تو کجایی که نیستی؟
من تا نبینمت که از اینجا نمی‌روم!

مادر نشسته روی زمین داد می‌زند:
دیدی دوباره یوسفم از چاه برنگشت؟
دیدی سیاوشم وسط شعله مانده است؟
دیدی کسی سلامت از این راه برنگشت؟

مردم! سلام... با خبری تازه آمدم
ققنوس‌های قصه ی تهران نمُرده اند
ما مُرده ایم و مردمِ دور از بلا، که باز
مثل همیشه از بدن مُرده خورده اند!

آقای بی ملاحظه ی دوربین‌به‌دست!
کافی نبود آن همه اخبار سرزده؟
این سوژه ای که مرکز عکاسی ات شده
از زیر چوب و آجر و تیرآهن آمده!

پروانه های عاشق از اینجا نرفته اند!
این عشق جاودانه که حاشا نمی‌شود!
"آتـش بگیر تا که ببینی چه می‌کشم
احساس سوختن به تماشا نمی شود"

سیده_نرگس_میرفیضی

بی تو به سامان نرسم

بی‌تو به سامان نرسم ، ای سر و سامان همه تو
ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو

من همه تو ، تو همه من ، او همه تو ، ما همه تو
هرکه و هرکس همه تو ، ای همه تو ، آن همه تو

من که به دریاش زدم تا چه کنی با دل من
تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو

ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم
رمز نیستان همه تو ، راز نیستان همه تو

شور تو آواز تویی ، بلخ تو شیراز تویی
جاذبه‌ی شعر تو ، جوهر عرفان همه تو

همتی ای دوست که این دانه ز خود سر بکشد
ای همه خورشید تو و خاک تو ،باران همه تو

حسین_منزوی

ان دوست که من دارم.سعدی

آن دوست که من دارم وان یار که من دانم
شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم

بخت این نکند با من کان شاخ صنوبر را
بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم

ای روی دل آرایت مجموعه زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من
چون یاد تو می‌آرم خود هیچ نمی‌مانم

با وصل نمی‌پیچم وز هجر نمی‌نالم
حکم آن چه تو فرمایی من بنده فرمانم

ای خوبتر از لیلی بیمست که چون مجنون
عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم

یک پشت زمین دشمن گر روی به من آرند
از روی تو بیزارم گر روی بگردانم

در دام تو محبوسم در دست تو مغلوبم
وز ذوق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم

دستی ز غمت بر دل پایی ز پیت در گل
با این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم

در خفیه همی‌نالم وین طرفه که در عالم
عشاق نمی‌خسبند از ناله پنهانم

بینی که چه گرم آتش در سوخته می‌گیرد
تو گرم تری ز آتش من سوخته تر ز آنم

گویند مکن سعدی جان در سر این سودا
گر جان برود شاید من زنده به جانانم

سعدی

زیر اوار

طلوع ناگهان ها, زیر آوار
غروب قهرمان ها , زیر آوار

کماکان می تپد با عشق مردم
دل آتشنشان ها زیر آوار
میلاد_عرفانپور

زیراواری

زیر آواری و من در زیر آوار غمت
دل پریشان مانده ام از سرنوشت مبهمت

چون خلیل آتش به جانت سرد می شد کاش تا
من نبودم اینچنین در گیر و دار ماتمت

ابرهاي بغض من بي وقفه باران ميشود
اشكهاي من نخواهد بود اما مرهمت...

اُف بر این آتش که بوسیده ست دستان تو را
ریخته خاکستری بر گیسوان درهمت

شعله ي عشق وطن آتش نشانت كرده بود
دست های سرخ آتش عاقبت شد محرمت

رد پایت بر صراط عشق بازی حک شده
من تو را انسان بنامم یا فرشته خوانمت؟!

گرچه رفتي مرد هاي مثل تو كم نيستند
بر زمين هرگز نمي افتد شكوه پرچمت

سيده_سارا_شفيعي
زهرا_هدايتي
مهديه_انتظاريان
بشرى_صاحبي

شکوفه های سحر

بی تو شکوفه های سحر وا نمی شود
بازآ که شب بدون تو فردا نمی شود

قفل دری که بین من و دست های توست
در غایت سیاهی شب وا نمی شود

ورد من است نام تو، هرچند گفته اند:
شیرین دهن، به گفتن حلوا نمی شود

عشق من و تو قصه تلخ مصیبت است
می خواهم از تو بگسلم اما نمی شود

ای مرگ همتی که دلِ دردمندِ من
دیگر به هیچ روی مداوا نمی شود

آتـــــش بگیر تا که ببینی چه می کشم
احساس سوختن به تماشا نمی شود

قلبی که همچو مشعل نم دیده شد خموش
دیگر به هیچ بارقه گیرا نمی شود

درد مرا ز چهره خاموش کس نخواند
چون شعر ناسروده که معنا نمی شود

باید ز هم گسست قیود زمانه را
با کار روزگار مدارا نمی شود...

عباس_خیرآبادی

او اوست

او، "او"ست تا ابد به "شما" یش نمیرسی
با های های خود به دعایش نمیرسی

وقتی قطار میرود و میگذاردت
تو با قطار بعد به پایش نمیرسی..

وقتی که عشق زندگی ات ماه میشود
میبینی اش ولی به لقایش نمیرسی

وقتی به آسمان برسد قطره، قطره نیست
از خویش نگذری به هوایش نمیرسی

ای دل فراق یار از آن درد هاست که
جان میکنی ولی به دوایش نمیرسی

انگار وصل، عاقبت نارسیدنی ست
در غصه اش بمان، به چرایش نمیرسی!

حسین_محمدی_سانیانی