دکلمه

🗽 دکلمـــــه 🗽
هوا که بارونی‌وسرد میشه دلم می‌خواد بچپم زیرِپتو...
اصلا خورشید که نیست، هیچ تمایلی واسه از جا پاشدن ندارم...
برعکس من جمشید، یه جوری سرکیف میاد‌و کیفش کوک میشه که انگار خروس قندی بهش دادن تو این سن‌وسال...
وامیسته پشت پنجره، فلاسک چای‌و ضبطش‌و می‌زاره کنار دستش... چای می‌خوره، سیگار می‌کشه، شجریان گوش میده
هی برمی‌گرده رو به من میگه: دل بکن از اون تخت کوفتی دیگه...
هی من بیشتر پاهامو تو شکمم می‌کشم‌و بیشتر پتورو می‌کشم روم که اون سوز کوفتی که از پنجره تو میاد کمتر بهم بخوره...
از صبح داره بارون می‌باره، اتاق پر شده از عطرِ‌ خاک‌بارون‌خورده...
تصویر جمشید پشت شیشه بارونی پنجره با دودسیگارو بخارچاییش قشنگ‌ترین تصویر آسایشگاست!
اگه نقاشی بلد بودم، جمشیدو تو دل پاییز می‌کشیدم...
جمشیدو می‌کشیدم که پشت میله های پنجره آسایشگاهِ اونم وقتی بیرون بارونِ، برگا طلایی شدن‌و رقص کنون از شاخه به زمین میان!
جمشید‌و با سیگار بهمنش می‌کشیدم با اون استکان کمرباریک چاییش...
حتی اگه بلد بودم نوای شجریان ضبط قدیمیشو هم می کشیدم...
اما بلد نیستم، هیچ کاری جز منتظر دلبر بودن بلد نیستم
تابلو نقاشی جمشید تو ذهنم کنار یاد دلبر می‌مونه
جمشید واسم چای می‌ریزه‌ومیگه: بخور گرم شی پیزوری
من اب دماغمو بالا می‌کشم‌و دستامو از زیر پتو درمیارم حلقه می‌کنم دور کمر باریک استکان...
کمرش داغه، عین کمر دلبر...!
ظریف‌و باریک، عین کمر دلبر...!
دلم دلبر می‌خواد...
وا بمونه این پاییز که از راه نرسیده آدمو هوایی می‌کنه...
اگه دلبر بود، سرد نمیشد که...!
پتو و چایی می خواستم چیکار؟!
آخ... اگه دلبر بود، پاییز قشنگ‌ترین فصل سال بود...
دلبر شال بافتنیشو که با رنگ چشاش هارمونی داشتو می‌نداخت دور گردنش، ژاکت گله گشادارو تنش می‌کرد، دامن پلیسه می‌پوشید،
گیس موهاشو می‌نداخت رو شونش، رنگ رژشو با رنگ انارا ست می‌کرد، خط چشماشو کت‌وکلفت‌تر می‌کشید...
آخ که اگه دلبر بود، رد جامونده از رژش رو ته سیگار، رو فنجون قهوه، رو یقه لباس نمی‌زاشت پاییز اینهمه دلگیر باشه!
بغل دلبر گرمه، عین دستاش، عین نگاهش، عین بوی عطرش، عین همین کمر باریک استکان چای...
جمشید صدام می‌زنه میگه: اوهوی مردک، یخ کرد که!
پوزخند می‌زنم به خاطره هایی که عین چای تو استکان از دهن افتاده‌و تاریخ انقضاش سر نیومده که اینطوری هواییم می‌کنه...
چای سرد شده‌رو جمشید از دستم می‌گیره، جاش یه نخ سیگار می‌زاره کنج لبم...
من پتورو بیشتر می‌کشم رو خودم، چشم می‌بندم‌و سیگار دود می‌کنم...
جمشید برمی‌گرده پشت پنجره.
رعد می‌زنه، بارون شدیدتر میشه...
من چشم می‌بندم رو پاییزی که داره همراه با نیکوتین سیگار وارد جونم میشهُ شاید باز آخرین پاییز عمرم نباشه!

#مهلا_بستگان

امشب به دل گفتم چرا اینگونه غوغا میکنی؟

امشب به دل گفتم چرا اینگونه غوغا میکنی؟
اینقدر محکم میزنی، ما را تو رسوا میکنی؟

گفتا نمیدانی مگر؟ محبوب فرمان میدهد
جان میسِتاند با نظر، هم با نظر جان میدهد

گفتم که در محبوبِ تو میلی نباشد سوی تو
حتی دریغ از یک نظر از چشمِ او بر روی تو

گفتا که باید سالها با او شکیبایی کنم
او یوسفِ جانم شده، باید زلیخایی کنم

گفتم از آنِ دیگری، شد یوسفِ محبوب تو
آن "زهره" ی زیبا رخ و آن دلنشین خوب تو

گفتا بسوزانم جهان با آهِ عالمگیر خود
بر هم زنم خواب زمان با ناله ی شبگیرِ خود

گفتم که آه و ناله ات آخر زمین گیرت کند
رسوای عالم میشوی، فرسوده و پیرت کند

گفتا خدا خواهد اگر، وِردِ زبانم میکند
با خرقه مُشکینِ او، از نو جوانم میکند

گفتم جنون در جان تو دارد خدایی میکند؟
یا جانِ شیرینت ز تن مشقِ جدایی میکند؟

گفتا مرنج از من "حبیب" اَر ترکِ منزل کرده ام
یا مُشتی از خاکِ تو را با خونِ خود گل کرده ام


بقلم:#علیرضا_حبیبی_درکه

کشور من خنده را گم کرده است

کشور من خنده را گم کرده است
با مصیبت ها تفاهم کرده است

کشور من قامتش شد، واژ گون...
می‌رود از کوچه اش،دریای خون

کشورم لبریز از غم گشته است
موج گاه مرگ وماتم کشته است

کشورِ من بارِ غم دارد به دوش
در دلش دریای خون دارد خورش

کشورم زار و پریشان گشته است
کربلای عصر دوران گشته است

صلح آن جا قصه ی ناباور است
حرف از جنگو تفنگو سنگر است

مادران گوید: فرزندم چیشد؟
آن گلی نو رسته دل بدم چیشد؟

از پدر جز چشم اشک آلود نیست
در فضای سینه اش جز دود نیست

خواهران، داغ برادر، دیده اند
در دلِ امواج غم، اَفتیده اند

کشورم، زخم فزون دارد به تن
جامه ی از جنس خون دارد به تن

کشورم، روز قشنگش شام شد
داغ دارو سخت نا آرام شد

کشورم را خار و خنجر می کشد
آه! برادر را برادر می کشد

چشم صلح کشورِ من، کور شد
در گلویش آب شیرین شور شد

کشورم، افتاده با اندام زرد
هر گیاهَ اّش شاهد درد است و درد

هر درختش سایه ی غم می دهد
جنتش بوی جهنم می دهد

خاک خاکش، می‌برد، رنج فزون
سنگ سنگش،شاهد خون است وخون

ای خدا ! این کشور را آباد کن
مردم غم دیده اش را شاد کن

ای خدا ! این کشور را آباد کن
مردم غم دیده اش را شاد کن

🪶#هجران_رحیمی

گدای_تُـــو

📚 #گدای_تُـــو 📚

تو را به عشق
به همان عهد نانوشته قسم
مرا دیگر مرنجان
من
هوای کوی تو را نفس می‌کشم
و تو، تمام جان منی
هزار بار رانده‌ای
و من هزار بار برگشته‌ام
نه از روی ناز
که از بی‌پناهیِ دل
چنان بریده‌ام از خویش
که دیگر در من چیزی نمانده
جز اشتیاقِ بی‌نامِ تو.
نه نگاهی به کسی
نه ماندنی در گلستان
من در بیابانِ تو
به شوقی بی‌نقشه گم شده‌ام.
کجا روم بی تو؟
کدام راه بی‌نشانه‌ات معنا دارد؟
من، شکسته‌بالِ بی‌پروازم
در ویرانیِ سینه‌ام
خانه‌ای ساخته‌ام از نامت.
اگر سینه می‌درم از دوری‌ات
این هم سهل است
که فقیرِ عشقِ توأم
و گریه زکاتِ دلِ سوخته‌ام.
با می با باده
با هرچه بی‌توست
همیشه به یاد تو مستم
بیا
که قربانی‌ات شده‌ام
بی هیچ قید و شرطی
ای شاهِ خوبان
ای که جفایت هزار پند دارد
من هنوز حیرانِ همان عشق اولم.
هر گامی که برمی‌دارم
سایه‌ای از فراق
همراهم می‌شود
نه می‌گریزم
نه می‌پرَم
که اسیر دامِ نگاهت شده‌ام.
به این صورت زرد من نگاه نکن
پاییزم
اما هنوز برگِ دلم
نام تو را می‌نویسد.
غرضم نه شاعری‌ست
نه بازی با واژه‌ها
من
فقط گدای توأم
و تمام دار و ندارم
عشقی‌ست که در این دکانِ بی‌چراغ
به نام تو می‌فروشم

✍#یکتا_عرفانی

دکلمه

📚 #دکلمه 📚
گاهی آدم با خودش حرف می‌زنه و انتظار داره کسی صدای دلش رو بشنوه ، نه برای نصیحت، نه برای قضاوت، فقط برای اینکه حسش دیده بشه.
گاهی کافیه کسی فقط کنارمون باشه، بدون هیچ توضیحی.

اما من دلم گرفته.
گاهی از همه‌چیز خسته میشم و میرم تو غار تنهایی خودم.
گاهی فکر می‌کنم حتی خدا هم دیگه دوسم نداره.
اشکالی نداره
من همون‌جا میشینم و با دلم حرف می‌زنم.

دیگه از خسته شدنم خسته ا‌م.
این تنهایی گاهی دلچسبه، آرامش میده، مثل یه پناه امن.
اما گاهی هم زجرآوره، سنگین و خفه‌کننده، مثل یه دیوار بلند.

گاهی دل آدم مثل آسمون ابری میشه ،
پر از بغضی که هیچ بارونی جرات ریختنش رو نداره.
میشینی یه گوشه و به همه چیزایی که گذشت فکر می‌کنی و انگار خستگی دنیا روی شونه‌هات افتاده.

گاهی تنهایی مثل یک پناه امنه،
جایی که می‌تونی فقط خودت باشی، بدون هیچ نقابی.
اما گاهی همون تنهایی مثل دیواری میشه که دور و برت کشیده شده و هیچ راه فراری نداری.

چرا بعضی وقتا با اینکه اطرافت پر از آدمه، بازم احساس تنهایی می‌کنی؟
چرا خنده‌ها و حرف‌هاشون دل تو رو گرم نمی‌کنه؟
انگار
انگار یه دیوار نامرئی بین تو و دنیا کشیده شده
می‌بینیشون، می‌شنویشون، ولی هیچ‌وقت جزوشون نیستی.

تنهایی وسط جمع، از هر سکوتی سنگین‌تره.
همه می‌خندن و من فقط نگاه می‌کنم،
حضور دارم ولی غریبه‌ ام همین‌جا دلم بیشتر از همیشه می‌گیره.

گاهی همه چیز شبیه یه بازی می‌شه،
آدما می‌خندن، حرف می‌زنن، نقش بازی می‌کنن،
و من از دور نگاه می‌کنم، بدون اینکه توان بازی کردن داشته باشم.

گاهی دلم می‌خواد فقط یکی باشه که بگه: «می‌فهممت»،
نه برای نصیحت، نه برای دلداری، فقط برای اینکه حس کنم دیده شدم.

و آخرش…
دل خسته‌ام هنوز نفس می‌کشه،
تنهایی‌ام هنوز سنگینه، ولی همون دل‌تنگی‌ها یه جای کوچک توی قلبم روشنایی کوچیکی درست کرده.
همین نور کوچیک، گاهی کافیه که باز هم ادامه بدم.

✍️سـ✯ـتاره

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است
به بی‌عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیّت برای نماز
به آلاله‌ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

چه اشکال دارد در آیینه‌ها
جمال خدا را زیارت کنیم؟

مگر موج دریا ز دریا جداست؟
چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟

پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم

«وجود» تو چون عین «ماهیّت» است
چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟

اگر عشق خود علّت اصلی است
چرا بحث «معلول» و «علّت» کنیم؟

بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نُقل مهر و محبت کنیم

پُر از «گلشن راز»، از «عقل سرخ»
پُر از «کیمیای سعادت» کنیم

بیایید تا عینِ «عین القضات»
میان دل و دین قضاوت کنیم

اگر سنّت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنّت کنیم

مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم

برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوّت کنیم

بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گل‌ها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
بیا عاشقی را رعایت کنیم

#قیصر_امین‌_پور

ای کاش که چون موی، اَبَر روی تو افتم

ای کاش که چون موی، اَبَر روی تو افتم
چون پیچ‌وشکن در خم گیسوی تو افتم

تو باده خوری مست به پهلوی من افتی
من باده خورم مست به پهلوی تو افتم

گاهی تو از این‌سوی بدان‌سوی من افتی
گاهی من از این‌سوی بدان‌سوی تو افتم

آهوی تو بی دام شود رام به یک جام
من شیر شوم در پی آهوی تو افتم

این‌ها طمع خام و خیالات محال است
این بس که به دنبال سگ کوی تو افتم

#میرزاحبیب_خراسانی

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتْوانی

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتْوانی
حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی

کام‌بخشیِ گردون، عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت دادِ عیش بستانی

باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد
گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی

زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا! مکن کاری کآورد پشیمانی

محتسب نمی‌داند این قدر که صوفی را
جنس خانگی باشد همچو لعل رمّانی

با دعای شب‌خیزان ای شکردهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی

پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ
کاین همه نمی‌ارزد شغل عالم فانی

یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی
کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی

پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت
با طبیب نامحرم حال درد پنهانی

می‌رویّ و مژگانت خون خلق می‌ریزد
تیز می‌روی جانا ترسمت فرومانی

دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن
ابروی کماندارت می‌برد به پیشانی

جمع کن به احسانی حافظ پریشان را
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی

گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین‌دل
حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی

#حافظ

گشبست و چشم من و شمع اشکبارانند

گشبست و چشم من و شمع اشکبارانند
مگر به ماتم پروانه سوگوارانند؟

چه می‌کند به دو چشم شب فراق تو ماه
که این ستاره‌شماران ستاره بارانند؟

مرا ز سبز خط و چشم مستش آید یاد
در این بهار که بر سبزه میگسارانند

به رنگ لعل تو ای گل پیاله‌های شراب
چو لاله بر لب نوشین جویبارانند

به غیر من که بهارم به باغ عارض توست
جهانیان همه سرگرم نوبهارانند

بیا که لاله رخان لاله‌ها به دامن‌ها
چو گل شکفته به دامان کوهسارانند

نوای مرغ حزینی چو من چه خواهد بود؟
که بلبلان تو در هر چمن هزارانند

پیاده را چه به چوگان عشق و گوی مراد؟
که مات عرصهٔ حسن تو شهسوارنند

تو چون نسیم گذر کن به عاشقان و ببین
که همچو برگ خزانت چه جان نثارانند

به کشت سوختگان آبی ای سحاب کرم
که تشنگان همه در انتظار بارانند

مرا به وعدهٔ دوزخ مساز از او نومید
که کافران به نعیمش امیدوارانند

جمال رحمت او جلوه می‌دهم به گناه
که جلوه‌گاه جلالش گناهکارانند

تو بندگی بگزین شهریار بر در دوست
که بندگان در دوست شهریارانند

#شهریار

تا از خودیِ خود نبریدند عزیزان

تا از خودیِ خود نبریدند عزیزان
چون نی به مقامی نرسیدند عزیزان

چون عمر سبک‌سِیر از این عالم پرشور
رفتند و به دنبال ندیدند عزیزان

دادند به معشوق حقیقی دل و جان را
یوسف به زرِ قلب خریدند عزیزان

دیدند که در روی زمین نیست پناهی
در کنج دل خویش خزیدند عزیزان

خار است نصیب تو ز گلزار وگرنه
از خار چه گل‌ها که نچیدند عزیزان

فقری که تو امروز به هیچش نستانی
با سلطنت بلخ خریدند عزیزان

در قید فرنگ آن که نیفتاده چه داند؟
کز جسم گران‌جان چه کشیدند عزیزان

صائب، نرسیدند به سر منزل مقصود
تا پای به دامن نکشیدند عزیزان

#صائب_تبریزی

تمام حادثه یک توده هیمه بود و شرر

تمام حادثه یک توده هیمه بود و شرر
و آن چه ماند ز من خاک بود و خاکستر

بدل به دود شد آن هم که بود در ذهنم
از آن تناور پرمیوه، سبز بارآور

وزآن پرنده‌ی آبی که آشیانش را
گرفته بود دو دستم -دوساقه‌ام- در بر

از آن حروف درخشان که بر زمرّد من
شعاع سوزنی صبح می‌نگاشت به زر

بدل به دود شد آری هر آنچه بود به جا
از آن درخت که من بودم -آن من دیگر

و آن چه خاطره‌ی آخرین من بوده‌ست
همه کشاکش ارّه، همه نهیب تبر

نه هیچ می‌نگرم دیگر و نه می‌شنوم
نه بر گلم نظری هست و نز پرنده خبر

مرا به گردش تقویم و راز فصل چه کار؟
که نز خزان خطرم هست و نز بهار ثمر

درخت‌های جوان‌تر! مرا به یاد آرید
در آن بهار که گل می‌کنید رنگین‌تر

نسیم‌های جوان سر حرامتان! جز دوست،
به جای خالی من دیگری نشیند اگر

به باد می‌روم و می‌روم ز یاد شما
وزان شود چو به خاکسترم نسیم سحر

#حسین_منزوی

هوای بهمن

هوای#بهمن
باز هم افتاب بهمن ماه
می رساند به دل طراوت را
بار دیگر وطن بهاری شد
تا بخواند سرود عزت را

دربه در لفظ و واژه می جویم
تا سخن گویم از وقار وطن
مانده ام تا چگونه شرح دهم
انقلاب حضور امت را

بارها قطره ها بهم پیوست
عشق ها قطره قطره دریا شد
تا بفهمد عدوی خوش باور
وحدت بین این جماعت را

ما در این عرصه با تمام توان
پای عهد و مرام می مانیم
گر چه تحریم ها کند دشمن
یا که افزون کند عداوت را

نیست تسلیم و ذلت و سازش
در مرام و شعور و ملت ما
شده روشن که فخر می دانیم
در ره دین حق شهادت را

چند سالیست عده ای نادان
مانده در عقده ی براندازی
باید از سر کند دگر بیرون
دشمن این خامی و حماقت را

سفله ی روزگار خواهد شد
بی گمان خوار و زار خواهد شد
هر که با جهل خود به سر دارد
آرزوی شکست ملت را

دست در دست هم برادروار
این وطن را دوباره می سازیم
شکر حق خوانده ایم و می دانیم
قدر این نعمت ولایت را

سال پنجاه و هفت تا امروز
گر چه بوده بسی فراز و نشیب
تا به شهر ظهور همسفریم
جاده تنگ و سخت غیبت را
#مدهوش

بهمن  ۲۲ ۱۴۰۴  

باز دشمنان ایران پای بساط نشسته
و دارند می‌بافند که :

بازهم میگن نواره میگن بازهم شعاره
فردا میبینن همه که ملت پای کاره
در سراسر کشور فردا دشمن میبینه
شکوه انقلابی که در جان ریشه داره

✍. علی سرابی یاقوند


#بهارانقلاب

هفت‌پشتم به عاشقی مردند

هفت‌پشتم به عاشقی مردند

من چنان عاقلم که می‌پوسم

یارمی، روزگارمی... اما
از تو چون روزگار مأیوسم

می‌روم با خودم بمیرانم
این من خسته را نیاسودم

کاش معشوقه‌ی بدی بودی
کاش نامرد بهتری بودم...!


#بهدین_اروند

ی وقتایی آدم با خودش میگه کاش رفیق، مرد، عاشق و یا آدم خوبی نبودم

.مسیحِ خسته‌ی مصلوب! مریم نیز کافر شد

.مسیحِ خسته‌ی مصلوب! مریم نیز کافر شد
تماشایی شدی، تنهایی‌ات هفتاد کشور شد!

بنوشان جامی از خون دلت، حتّی یهودا را
سرِ مستی سلامت! باز وقت شام آخر شد

زلیخایی نبود و هیچ یعقوبی تو را نگریست
وَ تنها مرگ - مرگ مهربان - با تو برادر شد

ولی تنهایی‌ات را با کسی قسمت مکن هرگز
که من یک‌بار قسمت کردم و چندین برابر شد


#عبدالحمید_ضیایی

برای من هنوز اندوه عشق بی‌سرانجامی

برای من هنوز اندوه عشق بی‌سرانجامی
نمی‌دانی پریشانم، ولی می‌دانم آرامی

من از یاد تو خواهم رفت روزی، بعد تو اما...
پریشان می‌شوم هرجا که باشد با تو هم‌نامی

به یاد کوشش بی‌حاصلم می‌افتم و عشقت
ببینم هر کجا گنجشکی افتاده‌ست در دامی

تو ماه روشن شب‌های آرام که خواهی شد؟
من این‌جا بی‌تو مثل آفتابی بر لب بامی

▪️

نگاه آخرت از مرگ پیغامی برایم داشت
شبیه گرگ و میش صبح در سلّول اعدامی

#علی_کاملی

به تو تقدیم ای عشقی که زخمت زخم کاری بود

به تو تقدیم ای عشقی که زخمت زخم کاری بود
و بعد از سال ها هر شب برایم یادگاری بود

به تو تقدیم این شعر پر از احساس تنهایی
همین حسّی که می دانی مساوی با خماری بود

اگر از حال من می پرسی آرام است احوالم
فقط در خاطرت باشد میان ما قراری بود

نمی دانم که یادت هست می بستم نگاهت را
برایت شعر می خواندم برایم افتخاری بود

به چشم تلخ قاجاریت و احساس خودم سوگند
بدون بوسه ات هر شب مرور احتضاری بود

نمی دانم چه نفرینی به جان عشق ما افتاد
به چشم شور بد لعنت که آخر نابکاری بود

هزاران بار می مردم که تا هر شب غزل باشم
به بیتا بیت هر شعری که شرحش سوگواری بود

و اکنون این منم تنها غزل نخ می کنم هر شب
همان ماهی کوچک که دچارت روزگاری بود

تو رفتی مانده ام اینجا به یادت شعر می بافم
ولی هرگز نفهمیدم چرا رفتی..چه کاری بود..؟

#علی_نیاکوئی_لنگرودی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌

به غم انگیز ترین لحظه ی پاییز قسم

به غم انگیز ترین لحظه ی پاییز قسم
که نشد با غم عشقت به توافق برسم

دل یک شهر به چشمان قشنگ تو خوش است
من در این شهر درندشت چہ بی یار و کسم

جرم من عشق تو و حکم دل تو ابد است
همہ ی عمر اسیر دل تنگ قفسم

این قفس کاش دوتا پنجرہ ی آبی داشت
تا لب پنجرہ از بغض نگیرد نفسم

آہ از لحظه ی دلگیر غروب و غم تو
کاش باران بزند بر من و احوال گَسَم

غم و دلتنگی و پاییز و خیابان و غروب
من برای غم ویرانی یک شهر بَسَم

در شب قحطی چشمان تو مهتاب ندید
که به چشم تو حریصم، پر شور و هوسم

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
به غم انگیز ترین لحظه ی پاییز قسم



#فرهاد_شریفی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌

چشمم به راهت مانده برگردی ، خطر کن !

چشمم به راهت مانده برگردی ، خطر کن !
یک شام دیگر را ، کنار من سحر کن !

بیگانگی با من نکن ، ای نوشدارو !
یک شب لبم را با لب و پیمانه تر کن

هر چند تلخ اما کمی با من تو بنشین
مستیِ خود را صرف حالِ یک نفر کن

با هُرم دستانت بریز آتش به جانم
قلبی که یخ کرده دوباره پرشرر کن

هموار کن راهی که می پیچد به چشمم
جز من نگاهت از ، همه عالم حذر کن

چون قطره بارانی بیفتی روی پلکم !
باز ابرهای آسمان را ، پرثمر کن

مردابی ام ، نیلوفرِ آغوش من باش !
امشب تمامت را برای من هدر کن

با جذر و مَدّت ، جَوِ دریا را عوض کن
طوفانِ این آشفتگی را ، مختصر کن

دل دل نکن عاقل نشو ، دیوانه جانم !
دیوانه شو با غربتِ افسانه سر کن

یکبارِ دیگر زخم هایم را رفو کن
بعدش اگر خسته شدی با شب سفر کن

من برگ پاییزی ام از باغی که خشکید
دلخستگان را ، از خزانِ دل خبر کن

یکبارِ دیگر قبلِ رفتن ، گوشه چشمی؛
بر "پونه"های خشکِ دشتی منتظر کن

#افسانه_احمدی_پونه

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍

دکلمه. ..دارچین من


«دارچینِ من»

میرم آسایشگاه، واسه دیدن مادربزرگایی که خیلی وقته چشم به راهن.
تا منو می‌بینن داد می‌زنن: «بهار اومد.»
براشون گل گرفتم. یه شاخه گل میدم به مینا‌جون، یکی به زری‌خانم، یکی به صنم‌گل و...
یه مادر بزرگ دیگه بهشون اضافه شده. داره از پنجره بیرون رو نگاه می‌کنه. میرم نزدیکش، روی موهاش انگار برف نشسته! سفیدِ سفید!
میگم: «سلام . . .»
جواب نمیده. مینا‌جون از اون ور اتاق داد می‌زنه: «بهارجان گوشاش سنگینه مادر، آلزایمرم داره»
نگاهش می‌افته به من! آروم میگه: «سمعکم توی کشوئه»
سمعکش رو برمی‌دارم و می‌ذارم توی گوشش. دوباره سلام میدم. نگاهم می‌کنه، سرشو تکون میده.
میگم: «من بهارم . . .»
چشماش برق می‌زنه، دستمو می‌گیره و ازم می‌خواد بشینم کنارش.
میگه: «اسم من دارچینِ »
می‌خندم. متوجه خندم نمیشه!
میگه: «آقا ستار بهم می‌گفت 'دارچین‌ِ من' »
دستامو محکم‌تر فشار میده.
میگه: «قرار بود بهار که شد، برام انگشتر بیاره که منو از خان‌داداشم خواستگاری کنه.
چیزی از زمستون نمونده بود که شنیدم طلا؛ آبجی کوچیکم به مامانم میگه: «به دارچین نگیم که اقا سَتّار زیر بهمن گیرافتاده؟»
از اون سال به بعد منتظرم بهار شه که آقا ستار بیاد و با هم بریم سر خونه‌ زندگی‌مون.» دستاش سرد میشه. دستِ منو ول می‌کنه. میگه: «تو می‌دونی کی بهار میشه؟!»
صدام می‌لرزه، میگم: «هنوز خیلی مونده تا بهار . . .»
میره جلوی پنجره، سمعکشو از گوشش در میاره و می‌گیره توی دستش. داره برف‌ها رو نگاه می‌کنه.
مینا جون صدام می‌زنه! میرم پیشش. می‌پُرسه: «به تو ام گفت که منتظرِ آقا ستاره؟»
سرمو تکون میدم.
صنم‌گل عینکشو می‌زنه به چشمش و میگه: «هیچی یادش نمیاد جز همین یه اتفاق . . .»
بلند میشم که برم. توی چهار‌چوب در وایمیسم و به مینا‌جون و زری‌خانم و صنم‌گل و . . .
میگم: «سری بعدی که اومدم نگید بهار اومد.
دارچینِ من چشم به راهه بهاره! آقا‌ستار هم هیچ‌وقت قرار نیست بیاد . . .»

#مریم_عباسی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌