دکلمه

💞 دکلمه

میگن شب ڪه میشه دل آسمون بیشتر به تب وتاب میفته آسمون هم میدونه ماهش تنهاتر از همیشه به بغض چارقد سیاهش پناه میبره
مث دلے ڪه بغض داره اما نمیتونه بباره
یه سنگ میفته به جونش ونمیزاره به زمین دلش برسه
آخه نمیدونید چارقد شب مث آبے ڪه هرچه گل الودتر باشه بیشتر به چشم میاد
خواستم بگم این ساعت مث عقربه هاش خیلے بے وفا هستن هرچے میدویے بهش نمیرسے راستی
تا الان ساعت قلب محبوبتون شدید
بدونید براے دیدنتون له له میزنه
آره من حتے ماه نیستم ڪه ستاره چشات و ڪه برق می‌زنه ببوسمت
من حتے آب گل آلود قلبت نیستم تا قدم هامو بزارم ترس غرق شدن نداشته باشم
میدونے چیه ؟
بهمن تندے پیراهنشو پوشید گفت بریم
دل وامونده اشو ببریم
دیگه نمی‌دونست من سرباز پادگان قلبت شدم
آخه من گدا زاده چجورے میتونستم تو قلب اشرافے تو بیام
تو مالک تموم قدم هاے راه نرفته ام شدے
تو فقط بلدے این قلب وزیر ورو ڪنے
انگار تو هم میدونے این دلم
این سیگار لبام چجورے با نیڪوتین نبودنت میسوزه
این قدر مورفین به تنم زدے ڪه شبا بے خاصیت ترین آدم میشم
به نظرت حالا من عاشقم یاتو
تویے ڪه خودتو پشت آدماے با نقاب پنهون ڪردے
میدونے تن برفے من هیچ قدمے نداره
میدونے شبم بے ستاره
میدونے آخه این ته خودخواهے ڪه تو ...
خخخ
خلخال به پات مے بندے و سینه ریز ،قلبمو
به آتیش میڪشے
باشه قبول من تو خط مقدم عشقت سوختم
اما تو چرا مین وجودمو به پایان نرسوندے
مے فهمے پیراهن ڪدورتت خیلے وقته
از دلم رد شده آب وجودم گل آلود شده
اصلن مے خوام بهت بگم
من دارم میرم به خودت زحمت نده
دیگه ڪنار دریا قدم نمیزنم
ڪل شهر محمود آباد و برات با صدف ها به جستجوي نفسهات تو وجودم نمے ریزم
میدونے ساحل چے میگه
میگه خسته نشدے دریا رفته
رفته وتورو تو خودش غرق ڪرده
چرا؟؟

من این بهمن واسفند ونمیدونم بے خندهات فراموش ڪنم
آخه دختر نگفتے این دله
دل.... نمے فهمه من صیادم صیدم به تور قلبم گیر ڪرده
چجورے این آهنگ وفراموش ڪنم
آخه دختر میشه بشینے وبااون دوندونای سفیدت بخندے وصال گونه ات تو شال آبے چشات غرق بشه
دریا رنگ چشات مث جنگل هاے پر شاخ وبرگ
یادم نرفته تو رفت وبرگشت دلم
ساعت قلبتو جا گذاشتے
جل الخالق دختر عجب دلربایے بودے
این صندلے ڪنار تیر برق هنوز هم میدونه دوستت دارم
گوش ڪن
[خودمو تو ے چشات یه تنه غرق ڪنم
باتو مرگم آسونه آخه دیوانه میشم میگے دیوونه ديوونه
حال میده نازڪنے تانوازشت ڪنم
بیخودے غرق ڪنے غرق خواهشت ڪنم
الهے تصدقت الهے فدات بشم
مگه میتونم تورو باڪسے عوض ڪنم
ديوونه ديوونه ديوونه ]
حالا تو بگو چجورے فراموشت ڪنم

#امیرعلے_ڪشاورزیان

عیدانه ۱۴۰۵

نو وابیده سال
بُرون به دستمال
وا ساز میشکال
سرمست و خوشحال
شُون به شُون و پنجه مِن پنجه ی تی کال

الهی امسال
امسال و هر سال
وا بخت و اقبال
روزی حلال
دلاتون شاد بوهه و هر سال بِه ز ای سال

نو که وابی سال
وا چوقا و شال
وا اهل و عیال
بیو بـرو مال
هر چی غم و غصه داری وا یک بکن چال

مخور حرص مال
کم سی دو ریال
بکن آخ و نـال
سی خوت بکن حال
همی که تنت سالمه شاد بو و خوشحال

✍بهمن بهادری بیرگانی

چقدر بی صدا شدی

چقدر بی صدا شدی
چقدر بی صدا دلک
که ضربه ی کمی به تو
دوباره میزند تَرَک
صبورباش واز خودت
دگر گلایه ای مکن
همیشه بود اینچنین
همیشگیست این فلک
چقدر می تنی تو از
سکوت پیله ای به خود
مپاش دم به دم توبر
تمام زخم خود نمک
چه میشود اگر کمی
صبورترشوی توهم
درست میشود ولی
بگویمت که کم کَمَک
بیابگیرآینه،بیا چه کرده ای ببین
بگیر آینه ست این
نمیزند تورا کلک
امیدمی کند تورا
همیشه زنده جان من!
ببین که مژده میدهد
دوباره باز قاصدک!
نه اینکه پندهای من
توراملول تر کند
فقط بدان زده دلم
برای خنده ی تولک

#زینب اسفندیار

نرگس ونسترن ویاس وشقایق اینجاست

نرگس ونسترن ویاس وشقایق اینجاست
عشق وآرامش ومحراب وحقایق اینجاست
دست درگردن آرامش دلها انداز
تا بدانی که صمیمیت عاشق اینجاست
روی سجاده ی دل رازو نیایش پیداست
لحظه ومرحله وتاب ودقایق اینجاست
هست دریای غزل پرتپش وپرآهنگ
جان دل!بهر سفر ساحل وقایق اینجاست
عاشقا!رخت سفر گیر که دل بی تابست
ساز وبرگ سفرت ای دل لایق اینجاست
گفته اند عشق لباسش زِحریر خونست
جای آنست بگویم که شقایق اینجاست



#زینب اسفندیار

ازکبود آسمانها بگذر و

ازکبود آسمانها بگذر و
درافقهای طلایی محوشو
اشتباه عمدی ات راپاک کن
باردیگراشتباه سهوشو

زیردالانهابه دنبال چه ای؟
رنگهارایک به یک بیرون بکش
این خطوط کهنگی را پاک کن
باردیگر لیلی مجنون بکش

زیراین سرپنجه های مرگ بار
کودک شعرت همینجاجان سپرد
خستگی درعمق جانش رخنه کرد
باهمین دلخستگیها زودمرد

بس نبودآن ناله های بی قرار
درپس آیینه های پر زِ آه
دردرون سر پراز باد غرور
دردرون مغزانباری ز کاه

کوچ کن ازاین همه نامردمی
ننگهای سهمگین را پاک کن
ماهیان مرده ی مرداب را
باهمین دستان خالی خاک کن

بندهای چکمه هایت را ببند
باعبورواپسین از خاطرات
روی شطّ ِرنج پایت را بکوب
کیش شداین چشمهای ماتِ مات

#زینب اسفندیار

درکویر بیکرانه ی دلم،کوچه باغ آرزو شکفته س

درکویر بیکرانه ی دلم،کوچه باغ آرزو شکفته ست
درمیان آن سکوت وترس ووَهم، یک نفر دوباره شعر گفته ست
درمیان شعرهای ناب او روح من دوباره موج میزند
گاه درمیانه ی زمینم وگاه هم دلم به اوج میزند
دستهای سرد من چه گرم شدتا نسیم دست او به من رسید
خواب نه ،خیال نه،سکوت نه،روح تازه ی خدا به من دمید
پیش از این کلام شعرهای من،جز سکوت خشک باوری نداشت
شانه های کوچک وظریف من،باوری زهیچ یاوری نداشت
تاکه اوبه منزل دلم رسید،ریسه های مهرهم کشیده شد
باصدای مهربان وپاک او،طعم عشق واقعی چشیده شد
گام های با شکوه عشق راروی چشم خود نظاره میکنم
آن لباس کهنه سکوت را باصدای عشق پاره میکنم
بازهم سوار اسب آرزودرمیان راه نعره میزنم
مهربان !رسیده ام به کوچه ات ،چشم واکن وببین که این منم

#زینب اسفندیار

من و تو درکنارهم

من و تو درکنارهم
و نفس‌های سردِ یک سلول دور تا دورِ ما؛
نگاه کن، تمامِ خونِ پیکرمان
درونِ چند لوله‌ی شیشه‌ای..
این‌ها میله‌های این سلول بودند

ما می‌دانستیم چیزی جز مشت‌های گره‌کرده،
حاصلِ آمیزشِ دو فکرِ رهایی نیست
مشت‌هایمان را گره کردیم!
خون، خون، خون روان شد
من با خون،برایت رنگِ موهایم را شرابی کردم،
گل‌های پیراهنم را سرخ
ناخن‌هایم را سرخ،
من با خون،برایت گونه‌هایم را گل انداختم..
رقصِ نگاهِ تو دورِ من و صدای مشت‌های محکم‌ترت
من و تو و خُرده‌شیشه‌ها و تمامِ خونِ پیکرمان برکف...

#ندا_سیاری

وقتی که میآید به دنبالم نگاهت

وقتی که میآید به دنبالم نگاهت
ذوب هوایی میشوم در مغز راهت...
در انتظار یک نفر با دیگری وه
با دیگری بُر میخورد قلب سیاهت؟.

بهمن رضایی منش

😊 آیا کسی احساس تنهایی ندارد ؟

😊 آیا کسی احساس تنهایی ندارد ؟
احساسش از حالا توانایی ندارد ! ...
یک لب به خود می آید از وارونگیهاش
میبیندم میبینمش جایی ندارد ؟ ...
آیا ندارد مایه های رنگ خوشتر
پاسخ ندارد باز فردایی ندارد ؟ ...
من مرد تنهایی در اندوهی نقابی
نوری به شکل واژه آسایی ندارد ...
راهم نمیگیری که از نو تازه گردی ؟
تا خوش برانگیزانمش رایی ندارد ..

بهمن رضایی منش

جنوب شهر ابرویت

جنوب شهر ابرویت
شمال شهر تهران است
هلوی صورتت انگار
دو سیب اصل لبنان است

کویرم، لوت لبهاتم
من سرگشته ی باران
تیمم می‌کنم با لب
لبت را با لب دندان

دلم پاییز مخملکوه
سزار بیشه ی گیست
خرابم می‌کند بی جام
لب شیرازیِ خیست

من آواره ی چشمت
بیابانی پر از بادم
پر از چشمه، پر از آبی
شبیه خرم‌آبادم

دلم بم می شود لرزان
نگاهت بمب ویرانگر
نَشاپور من تنها
هجوم این همه بربر

تو اقیانوس چشمانت
شبیه هیرکانی بود
دلم از موج می‌ترسد
چقدر این عشق آنی بود.

دل شاعر ز کین خالی است
شبیه جیب بی پولش
تمام ثروتش عشق است
همین، اموال منقولش

بهمن مهرابی

دکلمه

میدونی....

هر بار که تو رو تصور می‌کنم، انگار یه نوری از دلِ پاییز بلند می‌شه و می‌ریزه روی همه‌چی.
نه از اون نورایی که چشم رو می‌زنن…
یه روشنایی آروم، لطیف، همون‌جور که برگای زرد قبلِ افتادن یه برق خفیف دارن.

تو…
یه چیزی تو وجودت هست که نمی‌شه با هیچ کلمه‌ای توضیحش داد.
انگار از یه جایی اومدی که هنوز بوی روشنی می‌ده…
یه جایی که آدم وقتی اسمت رو می‌گه، حس می‌کنه داره زیر لب دعا زمزمه می‌کنه.

گاهی که راه می‌رم توی خیابونای خیسِ پاییز، احساس می‌کنم این نورِ آرومی که دورمه، از تو میاد…
از همین فاصله‌ی عجیب بین من و تو،
از همین فکرایی که بدون اجازه میان و می‌نشینن گوشه‌ی دلم.

می‌دونی،
آدم بعضیا رو نمی‌بینه…
آدم بعضیا رو حس می‌کنه.
مثل نفسِ صبح، مثل بوی بارون، مثل آتیشی که یواش یواش دست‌هات رو گرم می‌کنه.

تو هم همین‌جوری‌ای…
بی‌هیاهو، اما پر از حضور.
آروم، اما عمیق.
طوری که هر قدمی که برمی‌دارم، انگار یه روشنایی پشتِ پام می‌مونه.

نمی‌خوام زیادی شاعرانه حرف بزنم…
اما راستش
هرچی به شب‌های آخر پاییز نزدیک می‌شم،
حس می‌کنم روشن‌تر می‌شی،
انگار نورِ تو
با تاریک شدنِ دنیا، پُررنگ‌تر می‌تابه.

و من…
فقط می‌خوام
یه کم بیشتر توی این نور بمونم.
همین.

#علیرضاسوئدی

نگفتی می‌روی،  بعد از تو دنیایم چه خواهد ش

نگفتی می‌روی، بعد از تو دنیایم چه خواهد شد..؟
پس از تو سرنوشتِ قلبِ شیدایم چه خواهد شد..؟

چرا ماهِ نگاهت را گرفتی از شبِ چشمم..؟
نگفتی آسمانِ تارِ شبهایم چه خواهد شد..؟

دلم مهتاب را بی‌ تو، نمی‌بیند، نمی‌خواهد..!!
نباشی، سرنوشتِ ماهِ زیبایم چه خواهد شد..؟

چرا تن‌ پوش گرمت را از آغوشِ تنم بردی..؟
نماندی تا ببینی فصلِ سرمایم چه خواهد شد..؟

شکستی شیشه‌ی دل را به سنگِ بی‌وفایی‌ها..؛
بگو تکلیف زخمِ قلبِ رسوایم چه خواهد شد..؟

هیاهوی غمی در جانم افتاده، نمی‌دانم..؛
سرانجام غبارِ روحِ تنهایم چه خواهد شد..؟

هزاران فکر آشفته به ذهنم مانده بی پاسخ..؛
نمیدانم جواب این چراهایم چه خواهد شد..؟

شنیدی سرگذشتِ تلخِ شعرِ شهریارم را..؟
بیا بنشین بگو عشقِ ثریایم چه خواهد شد..؟

تو را کم داشتم،وقتی دلم از من تو را میخواست..؛
بماند عشقِ دیوانه،، تمنایم چه خواهد شد..!!

نبودی حرفهایم بغض شد در حنجره، حالا..؛
چه فرقی می‌کند بعد از تو دنیایم چه خواهد شد..!!

#نگار‌‌_حسینی

دکلمه

شب های بسیاری به دیدارت آمدم

تو در خواب بودی و من
با تو حرف زدم
آهنگ نفسهایت را گوش کردم
نگاهت کردم
و بارها دست هایت را گرفتم و با خود به سرزمینِ قلبم بردم
چقدر دیدنی می شوی
وقتی که خوابی
وقت هایی که حواست نیست
و چشمان خمارت.
مست از رویاهای زیبایی ست
که در ذهنت قدم میزنند

تودر خوابی ناز فرو رفته ای

ومن سالهاست که شبها به تو. سر میزنم

من سالهاست که بدون آنکه بدانی
پاورچین به دیدارت می آیم وُ
با موج موهای زیبایت عاشقی می کنم
من سالهاست که شبها پیش تو می نشینم
دوتا چای داغ میریزم و با تو گپ میزنم
من سالهاست که هر شب برای تو شعر های شاملو و شهریار و سهراب می خوانم

هنوز هم بی‌صدا می آیم
جوری که کسی نفهمد من کجا میروم
هنوز هم من چشمانم را از همه میدزدم
تا کسی از چشمانم به رازم پی نبرد
هنوز هم در ظاهر محکم‌ترین مرد جهانم
مردی با قلبی سنگی

کسی چه می‌داند که من کجا قلبم
را جا گذاشته ام
کسی چه می‌داند که من دیوان شعرهایم را سالهاست برای چه کسی می سرایم

کسی چه می‌داند که من هر شب
در خیالم به تو سر میزنم
برایت شعر می خوانم
آخر تو خودت گفته بودی که صدای من برایت ژلوفن هست و تمام دردهایت را آرام می کند
من هنوز هم با تو ولی بدونِ تو
هر شب تنها پیاده روی می کنم
و گاهی یواشکی
وقتی که حواست نیست
چشمانم را می بندم و
آرام می بوسمت

کسی نمی داند که من هرشب عاشقی هایم را تا صبح کش می دهم

و صبح آرام به خواب میروم
تا شب بشود
و باز تو را داشته باشم....‌

#رامین_عباسی
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

گفتم ڪـہ دلتنگم بیـا اے آنڪہ درمان منی

گفتم ڪـہ دلتنگم بیـا اے آنڪہ درمان منی

گفتے ڪنارم هستے وهموارہ در جان منی

گفتم نمانـدہ در دلم شورے دگر از عاشقی
گفتے اگر لیلے شوم،مجنون و حیران منی

گفتم مرا بـا بوسہ اے از عشق مهمانم نما
گفتے همیشہ یڪ بغل از بوسہ مهمان منی

گفتم ڪـہ دیگر بعد تو نورے ندارد محفلم
گفتے ڪہ شمع روشن هر جمع پنهان منی

گفتم بمان با رفتنت مشڪن تو پیوند مرا
گفتے ڪہ درعشق وجنون هم عهد و پیمان منی

گفتم ڪہ عڪست ماندہ در چشمان خیسم تا ابد
گفتے ڪہ هرشب تا سحر در اشڪ چشمان منی

گفتم برایت یڪ غـزل شاید غزل خوانم شوی
گفتے ڪہ خود درشاعرے تڪ بیت دیوان منی...

#آنجلا_راد
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎
‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌

دل‌دل نکن، تو دل‌نگرانی برای من!

دل‌دل نکن، تو دل‌نگرانی برای من!
قربان بودنت که تو جانی برای من!

پیراهنی، تنی، وطنی، خاک و خانه‌ای
تا زنده‌ام زمین و زمانی برای من!

من مجلسم، نشاط و نشورم به دست توست
من سفره‌ام، شرابی و نانی برای من!

در کیسه‌ام به‌غیر هنر، سکه‌ای نماند!
می‌خواهمت، اگرچه گرانی برای من!

دل‌خوش به این مشو که مرا پیر می‌کنی
من پیر‌ هم شوم، تو جوانی برای من!

ما بی‌هم - ای عزیز - به مقصد نمی‌رسیم
من نامه‌ام، تو نام و نشانی برای من!

گفتی که آرزوی تو در روزگار چیست؟!
گفتم فقط همین که بمانی برای من!

#مرتضی_لطفی

همیشه با غمِ عشقش بگو مگو دارم

همیشه با غمِ عشقش بگو مگو دارم
هوای جستنِ راهی بسوی او دارم

جهان اگر همه دشمن کنار او خوبم
چه غم ،که قد جهان، لشکرِ عدو دارم

به شش جهت نظرم می دوَد چنان آهو
که قدر یک نفس از آن چهار سو دارم

بخاک پایش اگر جای یک تیمم نیست
ز آب دیده همیشه ولی وضو دارم

شراب اگرچه حرام است، مرا حلالِ دل است
از آنکه خون جگر در می و سبو دارم

مرا به ساقی کوثر ارادتی خاص است
که از حوالتِ چشمش هزار جو دارم

#اڪرم‌_نورانی

برگ برگ ِ تو محبت ،،   از همه بی خارتر

برگ برگ ِ تو محبت ،،
از همه بی خارتر
مثل تو پیدا نخواهم
کرد بی آزارتر

جای سوزن نیست در من
کوشش بیجا مکن
لب به لب میدوزمت
بر سینه ام سرشار تر

کفر گیسوی تو
تسبیح مدامم روز وشب
سر بزیر و ناگزیر
از معصیت پر بارتر

بی حساب از من بریدی
جامه های افترا
بی حساب از خود بریدم
دامنی گلـــدار تر

حسن تو سر می رود
از چشمهــای مبتلا
چشم در چشمی ندیدم
از خودم بیمار تر

تو خدایی می‌کنی و
من به پایت بندگی
هرچه تو والاتری
من هیچ و بی مقــدار تر

از فراوانیِ عیاران
به دورت مضطرم
چشمْ تنگانِ حسود و
ترسِ من ،،بسیار تر


آتشی از شرم گیسویت
بیفروز و بریز
مشت مشت از من
به آتشدان خود تبدارتر


مثل اسپندی که
دودش می نشاند هر نظر
دور چشمانت بگردانم
کمی دوّار تر


#اڪرمـ_نورانی

وقتی هنوز در چشمهای من  قــــدم می زنی

وقتی هنوز در
چشمهای من
قــــدم می زنی
وقتی هنوز عطر بابونه ی آغوشت
بسترم را می آکَنَد یعنی که
ادامه دارد خلسه ی با تو بودن
در آغوش خیالی سربه مُهر

شاید خوابم را
خورشید ورق زده است
شاید که به تعبیر عشق
روحم را به یغما برده ای
و این صبح های کذایی
کابوس های ناامنی هستند
که هرگز با گشودن چشمهایم
اتفاق نمی افتند

اکرم نورانی

ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺻﺮﻑ ﭼﺎﯼ ﻣﻬﻤﺎﻥ می‌کنم

ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺻﺮﻑ ﭼﺎﯼ ﻣﻬﻤﺎﻥ می‌کنم
ﮔﯿﺴﻮﺍﻥ ﺑﯽ‌ﻗﺮﺍﺭﻡ ﺭﺍ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ می‌کنم

ﮐﻮﻫﯽ ﺍﺯ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﯼ
ﭘﺸﺖ ﯾﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺍﺯ ﺗﻮ ﭘﻨﻬﺎﻥ می‌کنم

ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻇﺎﻫﺮﺍً ﺁﺭﺍﻣﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ
ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺁﺗﺸﻔﺸﺎﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﻃﻐﯿﺎﻥ می‌کنم

ﮐﺎﺥ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎ ﺳﺎﺧﺘﯿﻢ
می‌زنم ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ‌ﺍﻡ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻭﯾﺮﺍﻥ می‌کنم

ﺗﺎ ﺗﻮ ﭼﺎﯾﯽ می‌خوری ﻣﻦ ﻫﻢ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﯽﺻﺪﺍ
می‌برم ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪﺍﯼ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﺩﺭﻣﺎﻥ می‌کنم

ﺑﺎﺯمی‌گردم ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ
چشم‌های ﻗﺮﻣﺰﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ ﭘﻨﻬﺎﻥ می‌کنم

#ﻣﻬﺴﺎ_تیموری

رفت و تمامِ زندگی من تباه شد

رفت و تمامِ زندگی من تباه شد
کُشت او مرا و در عجبم، بی‌گناه شد

چشمان او به چشم رقیبان دیگر است
سهمِ منِ حریص، فقط یک نگاه شد

خندانده بود روی مرا لحظه‌ای ولی
او در میان قهقهه‌ها رفت و آه شد

دستش به دست ننگ رقیبان چه آشنا
وقتی به من رسید برایش «گناه» شد

از آسمان ستاره‌ای نصیب من نکرد
رفت و برای ناکَس و کَس، قرص ماه شد

یوسف بیا که عشق تو شاید دوا شود
کاری بکن! که بخت زلیخا سیاه شد

#شیدا_یزدان_پناه