هیچ‌ڪس چشم بہ راہ من دیوانہ نبود

هیچ‌ڪس چشم بہ راہ من دیوانہ نبود
هرچہ بر در زدم انگار ڪسے خانہ نبود

راندے از خویشم و من مردن خود را دیدم
ڪاش تشییع من این‌قدر غریبانہ نبود

سر بہ میخانە‌ے یادت زدم اما دیگر
جاے لب‌هاے تو روے لب پیمانہ نبود

در دلم بودے و شرمندہ ز مهمان بودم
ڪہ سزاوار تو این خانە‌ے ویرانہ نبود

پیش چشم همہ اے عشق! جوانم ڪن باز
تا ببینند ڪہ اعجاز تو افسانہ نبود
‌‌‎‌‌

سهم من از تو فقط حسرت و ویران شدن است

سهم من از تو فقط حسرت و ویران شدن است
پرسه و گیج زدن توی خیابان شدن است

این چه تاوان گرانی ست زلیخای دلم
یوسف گمشده در زمره ارزان شدن است

من که انگشت نمای درو دیوار شدم
سرنوشتم گره با میله زندان شدن است؟

حال هر روزه ی من وه چه تماشا دارد
مثل منجیل پس از زلزله ویران شدن است

مدتی هست دلم میل به باران دارد
بس که این بغض فقط توده طوفان شدن است

سهم من از تو فقط شعر... ، نه ، این در به دری ست
پرسه و گیج زدن توی خیابان شدن است.

دل‌دل نکن، تو دل‌نگرانی برای من!

دل‌دل نکن، تو دل‌نگرانی برای من!
قربان بودنت که تو جانی برای من!

پیراهنی، تنی، وطنی، خاک و خانه‌ای
تا زنده‌ام زمین و زمانی برای من!

من مجلسم، نشاط و نشورم به دست توست
من سفره‌ام، شرابی و نانی برای من!

در کیسه‌ام به‌غیر هنر، سکه‌ای نماند!
می‌خواهمت، اگرچه گرانی برای من!

دل‌خوش به این مشو که مرا پیر می‌کنی
من پیر‌ هم شوم، تو جوانی برای من!

ما بی‌هم - ای عزیز - به مقصد نمی‌رسیم
من نامه‌ام، تو نام و نشانی برای من!

گفتی که آرزوی تو در روزگار چیست؟!
گفتم فقط همین که بمانی برای من!

#مرتضی_لطفی

ما بدان قامت و بالا نگرانیم هنوز

ما بدان قامت و بالا نگرانیم هنوز
در غمت خون دل از دیده روانیم هنوز

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت
بر همان عهد که بودیم ، بر آنیم هنوز

به امید تو شب خویش به پایان آریم
آن جفادیده که بودیم ، همانیم هنوز

ای دریغا که پس از آن همه جانبازی ها
بر سر کوی تو بی نام و نشانیم هنوز

دیگران وادی عشق تو به پایان بردند
ما به یاد تو درین دشت ، روانیم هنوز

آرمیدند همه در حرم حرمت و ما
ساکن کوی خرابات و مغانیم هنوز

نوبهار آمد و بگذشت ولیکن من و دل
همچنان در تف آسیب خزانیم هنوز

بس شگفت است که با این‌همه تابش چو نخست
در پس پرده ی پندار ، نهانیم هنوز

ما ازین چرخ کهن ، گرچه بسی پیرتریم
همچنان از مدد عشق ، جوانیم هنوز

اوستاد همه فن بوده و هستیم (ادیب)
با همان نام و همان شوکت و شانیم هنوز

#ادیب_نیشابوری

هوای شهر قلبم را، معطّر کرده یاد تو..

هوای شهر قلبم را، معطّر کرده یاد تو..
تمام کوچه‌هایش را، منوّر کرده یاد تو..

خیال آشتی با شب ندارد چشم‌های ماه..
ولی مهتاب را هم، مهربان‌تر کرده یاد تو..

چه فرقی می‌کند آوای باران در تبِ مرداد..
هوای فصل‌ها را، جورِ دیگر کرده یاد تو..

همیشه آتشی در سینه‌ می‌سوزاندم، امّا..
تپش‌ها را کمی آرام و کمتر کرده یاد تو..

اگر گاهی دلم آشوب و آزرده است، اما باز..
پریشان‌حالی‌ام را، خوب و بهتر کرده یاد تو..

نمی‌دانم چرا این روزها تن‌پوش‌ِ مردابم..
دلم را با شقايق‌ها، برابر کرده یاد تو..

تماشاییست رقصِ بی‌قرار قاصدکهایی،،
که روی شانه‌های باد پرپر کرده یاد تو..

تصوّر کن میان چشم‌هایم رنگِ باران را..
نگاه ابری‌ام را، دیدنی‌تر کرده یاد تو

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه

شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای
قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه

سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان
و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه

هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه

حافظ

کم حرفم وساکت که نگویم زشکایت

وقتی که دلت از دل ما فاصله دارد،
هر روز دلم لرزش صد زلزله دارد

کم حرفم وساکت که نگویم زشکایت
گرنه دلم از دست توصدها گله دارد

هرروز عزادارم وعشقت همه روزه
بردرد دل من هوس هلهله دارد

دورم زهمه عالم وآدم ،تو بگوکیست
که حوصله ی آدم بی حوصله دارد؟

امّا خودمانیم ،غم عشق تو بد نیست
اعماق دلم آرزوی سلسله دارد

از جام لب سرخ غمت مست نبودن
حکمی ست که سرتاسر آن مسئله دارد !

#حسین_دهلوی

‍ سکوت چشم من با تو سخن ها در میان دارد

‍ سکوت چشم من با تو سخن ها در میان دارد
سکوتی که درون سینه اش آتشفشان دارد

نگفته! کاش می خواندی حدیث چشم هایم را
که هم آتشفشان هم باغ های ارغوان دارد

اگر حتی بلد بودی زبان رنگ رخسارم
همین فریاد سرخ گونه ها از دل نشان دارد

دلم می خواست میگفتم،تو را من دوست می دارم
ولی این جمله تا بر لب بیاید هفت خوان دارد

تصور می کنم خود را در آغوشت هر از گاهی
در آغوشت نشستن حکم تسخیر جهان دارد

ولی وقتی که می بینم تو را می لرزم از بس که
به جان نیمه جانم‌مصلحت زخم زبان دارد

زبان من نمی چرخد بگویم از تو، انگاری!
سر و دست و زبان و چشم هایم پاسبان دارد

مرا ترسی به دل انداخته از تشت رسوایی
هراسی که به جانم دردهای بی امان دارد

نگاه سربه زیر و شرقی و شرم زبان من
از عشق تو فقط حسرت برایم ارمغان دارد

اسیر شاید و اما و باید ها ،نباید ها !
بدون شاید و اما، دلی بی آشیان دارد


#الهام_شیرازی

در سایه ی این سقف ترک خورده نشستیم

در سایه ی این سقف ترک خورده نشستیم
بی حوصله و خسته و افسرده نشستیم

خاموش چو فانوس که در خویش خمیده است
پیچیده به خود با تن تا خورده نشستیم

یک بار به پرواز پری باز نکردیم
سر زیر پر خویش فرو برده نشستیم

بر سنگ مزار دل خود مرثیه خواندیم
یک عمر به بالین دل مرده نشستیم

بر گرده ی ما خاطره ی خنجر یاران
با جنگلی از خاطره بر گرده نشستیم

آیینه هم از دیده ی تردید مرا دید
با سایه ی خود نیز دل آزرده نشستیم

برخاست صدا از درو دیوار ولی ما
با این همه فریاد فرو خورده نشستیم

می کنی آن روی زیبا را ز من پنهان چرا؟

می کنی آن روی زیبا را ز من پنهان چرا؟
منکه در پای تو دادم جمله ی ایمان،چرا؟

پرچم دلدادگی افراشتم در کوی تو
جان جانم،بسته ای با دیگران پیمان چرا؟

از نسیم عشق روح ما ز تن پر می کشد
قاصدک را می نهی در پنجه ی طوفان چرا؟

سحر چشمت دارد از پی آتش ویرانگری
کرده ای عزم براندازی این سامان چرا؟

بازی عشق و جنون را باختم از ابتدا
نیک اقبالی توقّع دارم از پایان چرا؟

تا که شهد زندگانی می طراود از وجود
با وصالت شادمان کن نازنین،هجران چرا؟

راز دل را برملا کردن نشان عاشقی است
واسع آشوب درون را می کنی کتمان چرا؟

این حوالی از نگاهت غرقِ باران می‌شوم

این حوالی از نگاهت غرقِ باران می‌شوم
در خزانم با نسیمی ساده ویران می‌شوم

آن مخاطب در شب شعرِ شبانگاهم تویی
همسفر با بغضهای گاه و بی‌گاهم تویی

با نگاه آتشین چون شمع آبم کرده ای
شاعری دیوانه و شیدا خطابم کرده ای

دل برای با تو بودن بی قراری می‌کند
هق هق بغض غریبی پا فشاری می‌کند

بیقراری می‌کند دل، عشق پنهانم تویی
باعث بی‌تابی چشمان حیرانم تویی

می‌رسد هر دَم هجوم خاطراتی ناگهان
حسرتی بر دل که می‌دانی و آگاهی از آن

من میان کوچه‌های گیجِ تهران گم شدم
پشت حجمِ خستۀ اندوهِ باران گم شدم

باز هم حالِ خرابم را نمی‌فهمد کسی
گریۀ پُشتِ نقابم را نمی‌فهمد کسی

هم تو را دارم کنارم هم ندارم جان من
اینچنین باید بماند روزگارم؟ جان من

از چه رو چشمان زیبای تو پنهان گشته اند‌
شاعران از شوقشان مات و پریشان گشته اند

چشمهایم را نگاهت ابر گریان کرده است
زخمهایم را به طعم بوسه درمان کرده است

تا سپیده خندۀ مستانه باشد مال تو
محفلِ شمع و غم و پروانه باشد مال تو

رقص تو تعبیرِ موجِ نرم آن دریا بُود
زیر پاهایت دلم عاشق‌ترین تنها بُود

عمر کوتاه است و از دنیا شکایت می‌کنيم
با همیم اما چرا احساس غربت می‌کنيم؟

چارۀ درد جدايی حال غمگين نیست نيست
هردودلتنگ هميم وجای تلقين نيست نیست

آه می‌ترسم که دارد باز طوفان می‌شود
این «نفس »با خاطراتش تیرباران می‌شود


#فریبا_قربان_کریمی

آیا شـده در خلوتِ خـود شعر بخوانی؟

آیا شـده در خلوتِ خـود شعر بخوانی؟
قلـبی بتپد بـر تـو و آن را تـو نـدانی؟

هـرگز شده آیـا بـه کسی عشق بورزی؟
ازشدتِ عشقش بشوی مست و روانی؟

آیـا شـده اسمی بشود مرهـمِ دردت؟
نامـش ببری درد و غـم از دل بِرَهانی؟

پیش آمده حرفۍبه دلت داشته باشی؟
خواهـی بـه زبـان آوری، امـا نتـوانی؟

اینهـا همـه پیش آمده بر قلبِ من، اما
برخیز و بجنب ای هوس و شورِ جوانی

ای کـاش بفهمی، کـه دگـر تـاب ندارم
تا جان بـه تنم مانده، خودت را برسانی

#یوسف_محقق

هـرگز تـو هـم مـانـنـد مـــن آزار دیــدی؟

هـرگز تـو هـم مـانـنـد مـــن آزار دیــدی؟
یــار خــودت را از خــودت بــیــزار دیـــدی؟

آیــا تـو هـم هــر پــرده ای را تا گشودی
از چــار چــوب پـنـجـــره دیـــــوار دیــدی؟

اصـلا بـبـیـنـم تـا بـه حـالا صـخــره بودی؟
از زیـــر امــــواج آســـمـان را تـــار دیدی؟

نـام کـسی را در قـنـوتت گـــریـه کـردی؟
از «آتـنــا» گـفـتن «عــذابَ النـّار» دیدی؟

در پـشـت دیـوار ِحیاطـی شعـر خوانـدی؟
دل کـنـدن از یــک خــانه را دشـوار دیدی؟

آیا تو هم با چشم ِ بـاز و خیس ِ از اشک
خواب کسی را روز و شب بـیـدار دیدی؟

رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟
بیـمـار بـودی مثل ِمن ؟ ، بیمار دیــدی؟؟

حقــــا که بـا مـن فــرق داری ــ لا اقـل تـو
او را که می خواهی خودت یک بـار دیدی؟؟

آمدی گلپونه ها درباغ شعرم جان گرفت

آمدی گلپونه ها درباغ شعرم جان گرفت
انتظار ِ دوره ی ِ دلواپسی پایان گرفت

در نبودت کس نپرسید از من ِ آسیمه سر
تا تو بگرفتی سراغم راسرم سامان گرفت

سال ها در کنج زندان از پریشان گویی ام
خلوت ِهوش وحواسم راتب هذیان گرفت

از کنار ِ خوشه های ِ زرد ِ گندم رد شدی
بقچه های ِرنگی ِبی توشه بوی نان گرفت

کولیِ پُر ادعا با قهوه ی‌ ِ یخ کرده اش
طالع ِ ماسیده ام را از تـه ِ فنجـان گرفت

گفتم از امواج زلفت با خیابان‌های خیس
پلک چشم کوچه ها را نم نم باران گرفت

رود ها جاری شد از هر مژه ام بانو عسل
در نبودت سیل اشکم بارها طغیان گرفت


#علی_قیصری

گل خوشبوی چمن ؛گـوش بـه دلم می سپاری؟

گل خوشبوی چمن ؛گـوش بـه دلم می سپاری؟
مـی‌شـــود از غـم و انـدوهــم؛ کمـی بــرداری؟

دست مـهــرت بـه بغـضم ؛ بکشی از ســر لطف
می شـود گــوش بــه درد دل مــن بسـپــاری؟

من خـودم یک نـفـرم ؛ امـا یک لشـکر غمـگین
مـی شــود لطـف کنی سـر بـه سـرم نگـذاری؟

شــده ویـرانه و صــد پـاره دلـــم از غـم " تو"
"شاعـری را چـه ؛ بـه وصله زدن و معــماری"

خسته ام منتظر حـادثه ای ؛ خـوش یـمن ام
بــه امــیدی کـه مــرا چشــم انتـظار نگذاری

پشت این ظاهر شـاد ؛ حــزن فـراوان دارم

پشت این ظاهر شـاد ؛ حــزن فـراوان دارم
وسـط ورد و دعــا ؛ حربـه ی شـیطان دارم

منتظر چشم به راه شـاید بیایی ای دوست
روزو شب ؛خون جـگر خـوردن پنهـان دارم

روز از نیمـــه گـذشت وخبـری از تــو نشــد
یک دلـی آشــفـته و ؛ حــالی پـریـشان دارم

فــرض کـن ارگ دلــم ؛ را به دلـت بسپـارم
شک ندارم که از این پس؛ دلی ویران دارم

کــاش ؛ در آینــه هـا ؛ راز دلــم پیــدا بــود
در ورای شیــــشه ها ؛ دیده ی گـریان دارم

بوے عطرے می‌رسد از دور، می‌گویم تویی

بوے عطرے می‌رسد از دور، می‌گویم تویی
قاصدڪ می‌رقصد و پرشور، می‌گویم تویی

یڪ نسیمے می‌وزد بر گونه‌هاے خیس من
می‌رود پس‌پرده‌هاے تور، می‌گویم تویی

بغض‌هاے ڪهنہ را سرمی‌ڪشم من بیت بیت
بوسه‌ها می‌گیرم از انگور، می‌گویم تویی

باد می‌افتد بہ گندم‌زار می‌لرزد دلم
چون پریشان گیسوان بور می‌گویم تویی

نیمه‌شب‌ها می‌ڪنم آغوش روے ماہ باز
می‌شود سر تا بہ پایش نور، مے گویم تویی

شعر می‌خوانم براے باغ سبز خانه‌ام
شاخه‌شاخہ می‌شود مسرور، می‌گویم تویی

این غزل می‌ماند و شب‌هاے مهتابے و من
شور می‌ریزم در این سنتور، می‌گویم تویی

در میان پنجرہ ایستاده‌ام تا یڪ نفس
بوے عطرے تا رسد از دور، می‌گویم تویے ...


#محمد_روزگار

برگ برگ ِ تو محبت ،،   از همه بی خارتر

برگ برگ ِ تو محبت ،،
از همه بی خارتر
مثل تو پیدا نخواهم
کرد بی آزارتر

جای سوزن نیست در من
کوشش بیجا مکن
لب به لب میدوزمت
بر سینه ام سرشار تر

کفر گیسوی تو
تسبیح مدامم روز وشب
سر بزیر و ناگزیر
از معصیت پر بارتر

بی حساب از من بریدی
جامه های افترا
بی حساب از خود بریدم
دامنی گلـــدار تر

حسن تو سر می رود
از چشمهــای مبتلا
چشم در چشمی ندیدم
از خودم بیمار تر

تو خدایی می‌کنی و
من به پایت بندگی
هرچه تو والاتری
من هیچ و بی مقــدار تر

از فراوانیِ عیاران
به دورت مضطرم
چشمْ تنگانِ حسود و
ترسِ من ،،بسیار تر


آتشی از شرم گیسویت
بیفروز و بریز
مشت مشت از من
به آتشدان خود تبدارتر


مثل اسپندی که
دودش می نشاند هر نظر
دور چشمانت بگردانم
کمی دوّار تر


#اڪرمـ_نورانی

هر گناهی که تو کردی همه را بخشیدم

⚪️
هر گناهی که تو کردی همه را بخشیدم
بی صدا آتش دل را به جگر پاشیدم

بغض پنهانی من شعله به رگ هایم زد
مثل یک غنچه ی دلتنگ به خود پیچیدم

شب و روز از سر دلدادگی و سرمستی
مثل پروانه به دور سر تو چرخیدم

با تو از این دل رنجور نگفتم حرفی
زیر خاکستر خون غلت زدم نالیدم

همه جا زمزمه ی بی پری ام پیچید و
من ولی جز سخن عشق دگر نشنیدم

دیدم از باغ لبت غنچه فراوان وا شد
اینکه بر باد دهی عطر مرا ترسیدم

خنده خوبست اگر از ته دل بر خیزد
من به ظاهر به تو اما بخودم خندیدم

که تو را دارم و از داشتنت محرومم
دیگر از زندگی زوریِ خود نو میدم

بخت و اقبال مرا رشته ی غم تابیدند
من بجز آه چه از شاخه ی حسرت چیدم؟



#اڪــرمـ_نورانی

پژواک الله اکبر و فریاد یا حق

⚪️
ساعت به وقت بیست و دوم های بهمن
تقویم را هر دم معطر می کند عطر تو بامن

پژواک الله اکبر و فریاد یا حق
اینجا خدا هم می زند بر عشق دامن

وسعت گرفته تا تمام ملک باور
پژواک جاء الحق به نابودی دشمن

ما با خدا هستیم و او با ماست هردم
ترسی ندارد در هوای دوست مردن

مدیون خون صد هزار آیینه _هستیم
حتی اگر چه تکه تکه پای میهن

خورشید را آویخته بر سینه ی او
داریم عِقدِ مهر او بر دور گردن

صبر از سر ما سر نخواهد رفت هرگز
کم می نماید پیش ما صد کوه آهن

عطر سه رنگ پرچمش آینده ساز است
سرخی خون وسبزی اش آلاله بر تن

مثل سپیدی های گیسوی دماوند
از شانه هایش می وزد شوقی مبرهن

دشمن بداند ما همه هشیار هستیم
در راه دین و مملکت بیدار هستیم

گاهی اگر بادی وزید و فتنه انگیخت
در چشم کور خائنان چون خار هستیم

مرد و زن و کرد و بلوچ و تُرک با هم
در یک مسیر مشترک دلدار هستیم

باری اگر بر دوش یاران گشت سنگین
هریک به رسم دوستی غمخوار هستیم

ای آنکه در سر فکر ناهنجار داری
با تو همیشه در پی پیکار هستیم

#اکرم_نورانی